+ اینجا ایران است
چند سالی است که بنا به مسایل شخصی و شغلی ساکن مرکز یکی از استانهای محروم غرب ایران یعنی سنندج هستم، چند شب پیش یعنی دقیقاً 21/01/1390 جایی دعوت بودم، دست صاحب خانه درد نکند یک دلمه برگ مو مشتی بار گذاشته بود و من هم نامردی نکردم تا جا داشتم خوردم، ساعت 11 شب بود که برگشتم خونه خودم، تا ساعت 1 نصفه شب به تماشای تلویزیون سپری شد و پس از مسواک و نوشیدن یک لیوان آب تگری به خواب خوش شب مهمان شدم، وقتی از شدت درد شکم بیدار شدم ساعت دو بود، خیس عرق بودم ، کمی آب خوردم و مسکنی هم قورت دادم، احساس کردم سر دلم سنگین است انگشت اشاره را حواله گلو و حلق نموده و با تحریک زبان کوچک و بزرگ استفراق کرده و کمی آرام شدیم، پس از 10 دقیقه مجدداً درد لا مروت شروع شد، قدم زدم، آب خوردم، دراز کشیدم و پاها را جمع کردم افاقه نکرد که نکرد.
لباس پوشیدم و استارت زدم به سمت بیمارستان تامین اجتماعی شهر، دکتر مرا ویزیت کرد و نظرش این بود که معده ام تحریک شده، سه قلم دارو نوشت گفت: اگر تا دو روز خوب نشدی دوباره مراجعه کن برایت آزمایش بنویسم .
تشکر کردم و گفتم: پس بیزحمت بفرمایید این مسکنی را که نوشته ای به ما تزریق کنند کمی آرام شویم، با جدیت فرمودند: ما شبها داروخانه نداریم برو کلنیک خصوصی آرا!!
خواستم بگم ... دیدم منتظر جواب من نیست اتاق معاینه را ترک کرده و تشریف بردن پشت میز پرستاری سالن و رو صندلی چرخداری نیمه خواب نیم بیدار گردن مبارک را رو پشتی صندلی گذاشته اند.
فرمان را چرخوندیم به سمت مرکز شهر و با همان دردی که شدت پیدا کرده و عرق سردی که سرتا پایم را خیس کرده بود به درب دارو خانه کلنیک خصوصی آرا ی سنندج رسیدم، با سویچ ماشین چند ضربه به درب شیشه ای داروخانه که به طور ماهرانه ای با قرارگرفتن دسته جارویی در دستگیره های فلزیش از پشت محکم شده بود زدم و منتظر ماندم، پس از حدود سه دقیقه آقایی با چشمانی قرمز و پف کرده در را باز کرد و بابت معطلی عذر خواهی نمود، تعارف کردم و گفتم شما ببخشید بیدارتان کردم، در حالی که از برخورد بد مشتریان می نالید که نصف شب با لگد به در می زنند برای داروهای غیر اورژانسی که اگر پسین فردا هم به دستشان برسد مشکلی ایجاد نمی کند مدعی شد که تو خواب پایش را به قفسه داروها زده و یک شیشه شربت افتاده روش و گرنه با این ضربه های پاستوریزه من به درب شیشه ای بیدار نمیشد، نسخه را گرفت و داروها را داد، با بیان اینکه شبها قسمت تزریقات کلنیک تعطیل است و پرستارها در طبقه سوم خوابند مرا راهنمایی کرد که به اورژانس بیمارستان بعثت بروم.
فرمان را چرخوندیم به سمت بیمارستان بعثت و با همان دردی که شدت پیدا کرده و عرق سردی که سرتا پایم را خیس کرده بود خودم را به اورژانس آنجا رسانیدم، اورژانس در دست تعمیر بود، در منتهی الیه سمت راست سالن، سالن دیگری بود که تابلوی اورژانس برادران بر آن نقش بسته بود.
آقایی قد کوتاه، تپل و سبیلو با سر و صورت بور مایل به قرمز که در زیر نور بسیار کم (کمتر از 5 لوکس) پشت پیش خوان روی صندلی به خواب خوشی رفته بود، خیلی محترمانه ایشون را بیدار کردیم، چشمان خمارش را گشود و پس از شنیدن موضوع مرا راهنمایی کرد تا به درب کوچک جنب ورودی ساختمان مراجعه کنم، رفتم درب تزریقات بسته بود، مجدداَ برگشتم و از همون آقای قد کوتاه، تپل و سبیلو با سر و صورت بور مایل به قرمز که در زیر نور بسیار کم (کمتر از 5 لوکس) پشت پیش خوان روی صندلی به خواب خوشی رفته بود خواهش کردم که اقا درب تزریقات بسته است ترا خدا درد داره منو از پا در میاره، زیر لب غر ولندی کرد و احتمالاَ چند تا هم بد و بیراه بهم گفت، تا دم در اومد و با دست محل را به من نشان داد، دوباره رفتم و در زدم کسی در را باز نکرد، طبیعی بود چون از شیشه در نگاه کردم کسی داخل نبود، برای بار سوم برگشتمو از همون آقای قد کوتاه، تپل و سبیلو با سر و صورت بور مایل به قرمز که در زیر نور بسیار کم (کمتر از 5 لوکس) پشت پیش خوان روی صندلی می خواست به خواب برود خواهش کردم که آقا دردم بسیار شدید است، خیس عرق شده ام به خدا دیگر نمی توانم سر پا بایستم با حالتی طلب کار از من خواست مزاحم نشوم اینجا اورژانس است و فقط بیماران اورژانسی را می پذیرند، گفتم به پیر به پیغمبر من هم اورژانسی هستم نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت مریض اورژانسی را با آمبولانس و همراه آژیر کشان میارند تو خودت تنهایی اومدی، رانندگی کردی و قبل از اینجا به یک بیمارستان و یک کلینیک خصوصی مراجعه کرده ای پس تو اورژانسی نیستی، از دلایل منطقی حضرت ایشان و درد شکم نالیدم و فریاد برآوردم که صد رحمت به کافر جماعت بی هیچ ادعایی به آدم کمک میکنند، پزشک کشیک داد وفریادم را شنید و با پذیرش من به عنوان بیمار اورژانسی خودش مرا در یکی از اتاقهای اورژانس بستری کرده و از همان آقای ... خواست سرمی به من وصل کند، دست راستم هنوز درد میکند و مثل سنگ سفت و کبود شده اخه اون برادر سرسوزن را بدون رگ گیری در قسمت جلو آرنج دست راستم فرو کرد و بعد اونو در آورد و در ورید دست چپم فرو کرد، ....ادامه دارد
+ " ههتاوۆ چاره نووس"
له دوای کۆچی شههێنی من خهمینه شاخۆ کێوۆ دهشت
به بههار هاتۆوه پاییز، بروانه شاخۆ کێوۆ دهشت
پهپوله و شهمعو گۆل ئهمرو به حالی زاری من ئهگرین
ئاشق وه ک من وه بیرم دێ ههمو ههر بهلاوی ئهمرین
که تارای سووری کرده سهر، دڵم بهرگی ره شی پۆشی
مالاوایی کرد ژینم له ههر چێ بو بهشی خۆشی
له ره نگی زه ردم بروانه، بهجارێ مالم وێرانه
ئاگرێ وا منی سووتان، نه خهرمهن دی! نه پهروانه
شههێن دابوی بهلێنی پێم ههتا ههین پێکهوه بژین
کهچی ئهو له قهلای خۆشی ۆ من له کۆخی خهما دهژین
غهریب من مامهوه لێره، بهلام خۆ کۆچ تۆ کردت
سهراسهر خۆشی من دڵ بو، که چی خۆ ئهو تۆ بردت
به تیری ئێشق کۆژراوم، شههیدم، گۆرم ناوێ
ههتاوم، چارهنووس خۆش بێ، سێبهرو خۆرم ناوێ
رێگای بیرجهند – 31 بانهمهر ی 1372 ههتاوی
"هه تاو (خورشید) و سرنوشت" در پی هجرت شهین من کوه و دشت غمگینند. خزان در فصل بهار روی داده نگاه کن به کوه و دشت. پروانه و شمع و گل امروز به حال زار من زاری می کنند.
زندگی من با هرچی نامش خوشی است خدا حافظی کرد. از رنگ زرد رخسارم بخوان که خانه خراب شدم. آتشی که در جان من افتاده را نه خرمن دیده و نه پروانه. شهین وعده داده بود تا هستیم با هم باشیم. ولی او در کاخ خوشیها ست و من در کوخ غم. سفر تو کردی و من اینجا غریب شدم همه خوشی من تو این دنیا دلم بود و اونم که با خودت بردی. کشته تیر عشقم، شهیدم گور و کفن نمی خواهم. هه تاو م(خورشیدم) سرنوشت خوش باشد به دنبال سایه و آفتاب نیستم. تا جایی که من یادم میادعاشقان در جوانی می میرند.
+ بچه مال کیه؟
دوستان سلام
ببخشید که مدتی است دل و دماغ نوشتن ندارم.
دیروز یکی از دوستان ایمیلی برایم فرستاد که خوشم آمد امیدوارم که شما هم خوشتان بیاید و خواندنش لبخندی هر چند کمرنگ بر لبانتان بنشاند.
مسئول تست کردن شراب های یک شرابسازی می میرد، مدیر کارخانه شرابسازی دنبال یک مسئول تست دیگر می گردد تا استخدام کند
یک فرد مست با لباس ژنده و پاره برای گرفتن شغل درخواست می دهد
مدیر کارخانه فکر می کند چطور اورا رد کند.
اورا تست می کنند.
به او یک گیلاش شراب می دهند و می خواهند که آنرا تست کند آزمایش می کند و می گوید
شراب قرمز، مسکات، سه ساله، و در بخش شمالی تپه رشد کرده و در ظرف فلزی عمل آمده است
مدیر شرابسازی می گوید درست است
گیلاس دیگری به او می دهند
این یکی شراب قرمز کابرنه هشت ساله و در بخش جنوبی تپه رشد کرده و در چلیک چوبی عمل آمده است
درست است.
مدیر موسسه که متعجب شده است با چشمکی به منشی پیشنهادی میکند. او یک گیلاس ادرار می آورد. فرد الکلی آنرا آزمایش می کند. و می گوید
بلوند، 26 ساله، سه ماهه حامله است و اگر کار را به من ندهید نام پدرش را هم خواهم گفت.
+ مقدمه
تولد مقدمه ایست برای زیستن.
و زیستن برای آدمی یعنی حرکت.
به کجا؟
تا چند؟
شاید کمال در چند قدمی تو باشد.
در کدامین طرف؟
به سمت کجا؟
خوشبختی ایستگاه بعدی توست
نه ایستگاه آخر!!!!
شاید هم رد کرده باشی!!!
بی رحم تر از زمان ندیده ام
دوست دوران دانشگاهم را دیدم، پیرمردی شده بود.
و من در نظر او چون بودم؟
از آینه متنفرم!
و این مقدمه ای بود و بس.
+ حریم غم هجران
آری دست بی رحم تقدیر ما را از هم جدا کرد، اینک من در این گوشه ی غمگین عالم و او در آنسوی گیتی، روزی زمان از آن مابود، من و او با هم و در کنار هم بودیم، من او را دوست داشتم و او مرا دوست می داشت، هر روز دم دمای غروب به کنار سیمینه رود می رفتیم، نزدیکیهای پل بالایی می نشستیم من برای او شعرهای عاشقانه میخواندم و او ترانه محبت در گوشم زمزمه میکرد، گیسوان طلایی خویش را بدست باد می سپرد و من از دیدن بازی باد با آنها لذت میبردم، اوایل حسودیم میشد ولی وقتی که چهره اش را در زیر نور کمرنگ و طلایی خورشید غروب میدیدم با آن موهای پریشان، به خودم میگفتم باد هم در آراستن عزیز من برای من سهیم است، آنروزها من خوشبخت بودم زیرا او در کنارمن بود، او همدم تنهاییهای من بود و محرم رازهای من، قلب او مخزن مهر من بود و چشمهایش امید بخش من بودند، درکنار او باتمامی غمها و رنجها غریبه بودم، مگر میشد او برویم لبخند بزند و من در دلم غم داشته باشم؟ مگر میشود انیس مالک تمامی شادیها، مهر و محبت و پاکیها بود و ماتم زده باشم؟ نه دیگر آن دوران باز نخواهد گشت، آیا دوباره من و او با هم خواهیم بود؟ آیا باز روزی خواهد آمد که من عقده ی رنج چندین ساله را نزد وی گشوده و شرح غم فراق رابرای وی بازگو کنم؟ شرحی بر درد دوران دوری دهم و او با نگاهش، با کلامش و با برق نگاهش مرهمی بر دل ریشم نهد و دوباره آرامم کند.
او همدم تنهاییهای من بود، او همراز افکار پریشان من بود، او غمخوار بی ریای من بود، او بانی شادیهای من بود، او مایه امید به حیات من و تمامی حیات من بود.
زیباترین واژه ها را از زبان او شنیدم، بی ریاترین مهر و محبت و وفا را از جانب او بر روح افسرده خویش دیدم، جانبخش ترین نوازشها را تن من زمانی چشید که او با من بود، او دمی عیسایی بود و در کالبد بی روح من جانی نو دمید، او ید بیضایی بودکه برهان جاودانه عشق و محبت گشت، او ستاره ای بود که در شب تاریک حیات راهنمای کاروان زندگی من طوفانزده ی کشتی شکسته شد، او خنک نسیمی صبحگاهی بود که در بهار زندگی از گلستان عشق عطر وفا را برایم به ارمغان آورد، او قافله سالار عشق و زندگی من بود ...
نه هرگز زبان من، قلم من و افکار ناتوان من نخواهد توانست وصف خوبیهای او کند، پس در تمامی لحظات به یاد او خواهم زیست باشد که زندگیم رنگ با او بودن به خود بگیرد و تا دم مرگ قلب خویش را فقط لانه عشق او باقی خواهم گذاشت زیرا کس نخواهد توانست جای وی را پرکند، تمامی اوقات تنهایی خویش را غمگین به یاد دوران خوش با او بودن خواهم زیست، بجزغم هیچ همنشینی نخواهم گزید که غم با رفتن او در دلم آشیان گزید، آری شاید بتوانم شبح خوفناک تنهایی را با یاد او تنها گذارم، شاید جای زخم غم را با غم او مرهم نهم امّا هرگز نخواهم توانست دوران کوتاه با او بودن را فراموش کنم، هنگامی که گرداب غم مرا فرا می گرفت و بار زندگی برشانه هایم سنگینی میکرد و دلم از دنیا و آدمهاش میگرفت، هر گاه به صحرای سوزان زندگی، تقدیر مرا بدنبال لاله ها و آلاله های پرپر شده ی رقصان در آغوش باد میبرد به نزد او می رفتم و او با نگاهش، با لبخند و گفتار شیرینش و با گرمای دستانش تمامی غمها را ز دلم می زدود و خاطر پریشانم را آرام میکرد، آری او بهار من بود که به من پژمرده زندگی دوباره می بخشید، او تنها گلی بود که شوق دیدارش من افسرده را به وجد میاورد و از بند ماتم رهایم میکرد، چگونه میتو ان باور کرد که تمامی این شادیها، آن مهر و محبت و وفا و زیباییها آن همه آرزو و آن گلستان زیبایی که با او برای خویش ساخته بودیم با همه سوسنها یاسها و یاسمنها و ارکیده های عطر آگینش به یکباره به نیستی گراید، ناگهان گرد بادی مهیب به هوا خاست، دریای زندگی به تلاطم درآمد و موجهای گران را روانه ساحل عشق من نمود، ابری تیره آسمان شادیهایم را فرا گرفته و دستی نامهربان به نام تقدیر او را از من و مرا از او جدا کرد، تمامی رویاها و آرزوهایم بسان خرمن دهقان بد اقبالی در آتش جدایی سوخت و به یکباره به خاکستر نشست، چراغ روشنی بخش حیاتم خاموش شد، سفره رنگین محبت برچیده شد، بوستان مهربانیهایم به زیر رگبار سرد زمستان خشکید، گل همیشه بهارم در مقابل فصل خزان جدایی دوام نیاورد و پرپر گشت، تمامی آلبوم شادمانیهایم همچو پرنده ای پر زد و رفت و بسان شمعی به خاموشی گرایید و به ناگه مرد، مانند قطره ای اشک که از چشمان نگران کودکی سرازیر شده و گونه های به استخوان نشسته اش را در نوردیده و برروی زمین افتاده و محو می گردد نیست شد.
از آن روزهای شاد زندگی به زیر شلاق اقبال و ز بیرحمی صیاد تقدیر جز خاطره ای و فریادی و قطره ای اشک که امید میدهند به من در روزهای سرد حیات برایم چیزی نمانده پس به پاس تمامی خوبیها و مهربانیهای او تا سردم مرگ خاطرات با او بودن را در دلم نگاه خواهم داشت، بغض گلو را پاره کرده و فریاد سینه سوخته ام را چنان در گوش فلک خواهم خواند که سقف نامهربانش فروریزد و توده ای از وفا به رنگ زیبای نیلیش بر روی تمامی نامهربانیهای عالم کشد، اشک دیده و خون دل درهم خواهم آمیخت و با آن غزل جدایی در دیوان حیات خواهم نوشت و در آخر فانوس کم سوی افکارم را بر شاخه ژکیده درخت بید روییده بر لب جویباری در کنار بیراهه خیال خواهم آویخت و در عزای کوچ آرزوها، رویاها، شادمانیها، زیباییها و جوانیم امشب در گوش زمین لالایی فراق ناله میکنم، شاید هم این لالایی نیست وحدیث تنهایی پسرک عاشقی است که به حکم تقدیر محکوم به جداییش کردند و به دورش حصار تنهایی انفرادی کشیدند، این دیوان غم است، این قصّه ناتمام عشقی است که چشم زمان را یارای دیدن آن نبود، این غم نامه ای است که در حضور زمین و آسمان تقدیم زمان میگردد، این ناله نیمه شب ساربانی است که راهزنان بر کاروانش تاخته اند، این نعش خاطرات یک انسان است، این پیکر زخمی به تیر جفای تنهایی غریب است که در این گوشه گیتی زانوی غم در بغل گرفته و در انتظار دیدن مرگ آخرین شعله های برخاسته از خاکستر زندگانی خویش است و شاید هم حرمت حریم غم هجران است.
8/10/71
+ ههڵاڵه
شــــــه ۆ که بێ تــۆ سه ڕ ده نێـــمه سهڕ ســــــــهڕین
بیـــری تۆیه مهرهــــــــه مه بــــۆ ســــــهڕ بڕیــــــــن
دیلــی داوی بســــــکی تۆمو شێتو شهیدای چینی ئهۆ
تا له داوێن زۆلفـــی تۆ بین کهی به ئاوات عهنبهڕین؟
تۆ بده پێـشـــــــانی دیلـــــت گۆشــهیه له خهتــی چاوو
تا له دیاڕت جهمعـی دیلان دهس بکــهین به ههلپهڕین
ئاسکــی دهشتـــی دڵبــهرانی، شای شــــاری کامهڕانی
دڵ لهسهر دهس خـۆ دهنۆنێ، ههربه ئاوات دڵ بهڕیــن
به حـــڕی پانی میهــره بانیی، ئاوی، بۆ من زیندهگانی
کۆوا ئهتانیــن ئاوو ۆ ماســی، چۆن له یهکتڕههلبرین؟
تا تۆ بی ســـــــــهربازی عیشــقــــــــم، دڵنیـا به دڵنیـا
نامهۆێ من فیـــل و فــهرزین، بێ ئهوان ئێمه سهڕین
لاولاوی سوری باخـــی سهوزی کۆردۆستــانی بووم
ســوره تهرمـم، باخ ســوتا، لاو لاوان ههل وهریــــن
من مهلێک بوم بۆ دانی خال هانام بۆداوی زۆلفت بڕد
گیری کایهی رۆژگاری بێ بهقام، بۆیه ئاوا دڵ پرین
تۆ که دانــی بــۆ مهلی دڵ، ئهۆ ئهسیری حهبسی سینه
دان ۆ داوو بهنــــد و بهحــرم، ههڵفـره با ههڵفـــــرین
شینــی شمشـــــالی شـــووانـۆ ناڕه ناڕی دهنــگی دێ
گهر نـهدهین بهو دهســت و دڵمـان، وابهگشتی کافرین
گیان که دهرچۆ وا له سۆی تۆ بومــه میوانی نهمــانی
چاوهکــانم، رووته قهبڕم ههر به هیـوای شهسپـــهرین
چاوه روانــی چاره نوســو بانگی ســوری تۆم ههڵاڵه
بانگــی تۆ شینـــم دهگێـــرێ، واری که با راپــــهرین
کهی ههتاو میهری دهفهوتێ؟ گهرچی یارم بێ وهفایه
ئهو دهســوتێ، خۆره تاوه، ئێمـــه به دوای سێبـهرین
بیرجهند، شهوکاتاوا، ههتاوی نهخۆشو شهکهت 30/ خهزهلوهری 72 ی ههتاوی
شبها که بی تو سر بر بالش میگذارم
یاد تو مرهم زخمهای من است
اسیر دام زلف تو و مجنون و شیدای چین او هستم
تا در دامن زلف تو ام آروزی مشک ندارم
تو به یار خویش گوشه ای از نگاهت را نشان بده
تا در آستانت جمع اسیرانت رقص و سماع کنند
آهوی دشت دلبران هستی، شاه شهر کامرانی هستی
دل بر کف دست در انظار دلبریم
دریای بزرگ مهربانی هستی، آب مایه حیات و زندگانی هستی
آب و ماهی کی می تونیم؟ چگونه از هم جدا شویم
مادامی که تو سرباز عشق من باشی
فیل و فرزین نمی خواهم بدون آنها نیز من برنده ام
عشقه سبز باغ سرخ سرزمینم بودم
پیکرم خونین شد و باغ سوخت و سروها افتادند
من پرنده ای بودم برای دان خال به دام گیس تو پناه بردم
از این دلم گرفته که اسیر بازی روزگار بی باورم
تو که دان پرنده دلی و دل اسیر حبس سینه
دان و دام و بند و بحر من پرواز کن تا پرواز کنیم
ناله ی نی چوپان و زمزمه ی صدایش می آید
گر به ندای او دست ودل ندهیم همگی کافریم
جان من جان که در فراق تو رفت و اینک مهمان نیستیم
قبر من خالی است به انتظار سبزه سر خاکم
در انتظار سرنوشت و فریاد تو ام هه لاله
بانگ تو مجلس گردان شیون من است، ندا کن تا به پا خیزیم
کی مهر " هه تاو" کم میشه گر چه یارش بی وفاست
او میسوزد، آفتاب سر زده ما به دنبال سایه هستیم
+ خرسی که ادعا میکرد خرگوش است!!!
نقل است برای سنجش توانایی سازمان های امنیتی قبایل مختلف آمریکای جنوبی خرگوشی را مارک کردند و آن را در جنگل های آمازون رها کردند.
ماموران قبیله ی اودایناس با استفاده از ردیابهای ماهواره ای و راداراهای آواکس ٣۶ ساعت بعد خرگوش را در حالی که با ماده بی هوشی در خواب عمیقی فرو رفته بود به گروه داوری تحویل دادند.
سازمان امنیتی قبیله ی میتاناس از آنجایی که کارهای مهمتری داشتند و بر این باور بودند که این کار هیچ سودی برای ملت و مملکتشان ندارد از مسابقه کنار کشیدند.
ماموران قبیله ی الدیناسو با تعیین ١جایزه میلیونی (واحدش را گاو اصیل بگذارید) برای کسی که خرگوش را پیدا کند پس از ٢۴ ساعت به نتیجه رسیدند.
جین جیگناس ها با تمامی نفرات قبیله به جستجوی داوطلبانه پرداختند و هنوز ساعت به ١٨ نرسیده بود که خرگوش را یافتند.
وقتی که مجدداً خرگوش را رها کردند هنوز چند ساعتی از جستجوی سازمان ماموت ها نگذشته بود که حیوان بینوا در تله ی شکارچیان گوریانسها که در مسابقه حاضر نبودند اسیر و کباب شد.
هیات داوران که از سرانجام تلخ خرگوش بی خبر بودند ١٢ ساعت پس از جستجوی ماموتها دیدند که که ماموران خرسی را با خود آوردند از دور پیدا بود که از بس کتک خورده چهار دست و پایش می لنگد نیمی از پوستش کنده شده بود و حرکات عجیبی با سر و گردن انجام میداد.
هیات داوری از مامورین قبیله ی ماموتها خرگوش را خواستند، مامورین با دست به خرس اشاره کردند و خرس قهوه ای که به اندازه یک سگ کوچک شده بود با سر و دست و زبان فریاد میزد که من همان خرگوشم، قسم میخورم، و .....
+ پیپ استالین
دوستان در مورد پیپ مشهور و مخصوص رفیق استالین احتمالاً شنیده اید!
نقل است روزی یک هیات سیاسی گرجی که همگی از سران حزب بودند با استالین ملاقاتی داشته اند.
پس از پایان جلسه و رفتن هیات استالین پیپش را پیدا نمی کند، مامور امنیتی حزب را صدا زده و در مورد فقدان پیپ با وی سخن می گوید،از او می خواهد در مورد پیپش از هیات گرجی سوال شود.
نیم ساعت از این درخواست گذشته بود که رفیق استالین داخل کشوی میزش پیپش را می یابد، مامور را خواسته و به او می گوید:"پیپ پیدا شده دیگر لازم نیست از هیات گرجی سوال شود".
مامور در جواب می گوید:" قربان دیگر دیر شده چون نصف نفرات در زیر شکنجه مردند و نیم دیگر اعتراف کردند که پیپ را برداشته اند و اعدام شدند".
+ کاش گاوها هم شناسنامه عکسدار داشتند!
پاییز سال ٨۴ در یکی از حوزه های انتظامی شمال غرب کشور به عنوان نفر پاسگاه مرکزی به خدمت سربازی مشغول بودم.
به همراه چند سرباز به کمین شبانه رفته بودیم وقتی که فلاشر تویوتا هایلوکس خاتمه کمین را اعلام کرد تعجب کردم چون تازه اول شب بود.
با مراجعه به حوزه دریافتم که ماموریتی دیگر در انتظارمان است به سرعت آماده شدیم به همراه استوار٢ کادری که راننده بود و ستوان ٣ کادر معاون پاسگاه مرکزی و سه نفر سرباز به سمت یکی از پاسگاه های مرزی که با قاچاقچیان گاو (گاو قاچاق می کردند) درگیری داشتند راه افتادیم.
مسیر سخت و صعب العبور بود ماشین را تو یکی از روستاهای سر راه گذاشتیم و پیاده مسیر را ادامه دادیم ساعت حدوداً ٢.٣٠ نصف شب به پاسگاه مرزی رسیدیم
۴٢ راس گاو نر و یک اسب و یک گوسفند را در حیاط پاسگاه که با سیم خاردار دورادورش احاطه شده بود جا داده بودند. آن شب شام نخوردم چون با اینکه خیلی گرسنه بودیم متاسفانه چیزی برای خوردن نداشتیم. نصف نون لواش که همونجا بچه ها پخته بودند و به شدت بوی نفت میداد و یک کاسه عدسی که کلّهم (کل یوم به قول اون ژنرال) ٧ تا ٨ عدد عدس و ٢ سه تا خلال پیاز بود. الان که فکر میکنم می بینم واقعاً سخت بود بچه های مظلومی که ماه به ماه حموم نمی رفتند و فصل به فصل رنگ گوشت تازه و سبزی و میوه را نمی دیدند و همه اش آرزو میکنم پسر یا نوه رییس دولت و وزیر کشور وقت یک روز در همان شرایطی که آن سربازان بودند قرار بگیرند (٢٠ لیتری آب را از یک کیلو متری با چه مشقتی تو اون سرما و برفی که تا کمر در آن فرو می رفتند به پاسگاه میاوردند ، آشپزی و پخت نان روی موتورهای نفتی بود که معمولاً آسفالت کاران با اون بشکه های قیر را ذوب میکنند و در هر قابلمه ی غذایی حد اقل یک مشت دوده مشتی پدر و مادر دار قاطی میشد، برق و آب و تلفن و جاده دسترسی و به تبع برق هیچ وسیله برقی نداشتند، پنج ساعت پیاده روی در برف و بوران تا به نزدیکترین روستا می رسیدیم و هزار و یک مشکل دیگر که بعدها به آن خواهم پرداخت) ولی نه خوب که فکر میکنم امیدوارم که هیچ دشمنی هم در شرایط آن روزگار من وسربازان بینوا گرفتار نشه.
به هر حال فردای آن شب سخت به سمت حوزه حرکت کردیم از ترس پاتک محلی ها همگی مسلح بودیم نزدیکیهای عصر به روستایی رسیدیم که خودرو (هایلوکس تک کابین) را آنجا گذاشته بودیم فرمانده حوزه هم به استقبال آمده بود و همانجا گوسفند را سر بریدند ما که گاوها را به سمت حوزه بردیم و چیزی نصیبمان نشد ولی احتمالاً کبابش هم کردند، شب هنگام به حوزه رسیدیم تا اینجای کار ملالی نیست و مشکل عدم شناسنامه گاوها از این جا آغاز می شود. در صورت جلسه کشف قاچاق قید شده بود ۴٢ راس گاو ، گاوهایی که از جاده تا حوزه به زور در ۴ کامیون جا گرفتند به هنگام تحویلشان به گمرک در سه وانت سایپا راحت جا شدند و وقتی که منی که مهندسی خونده بودم و هنوز هم هیچ چیز را بدون دلیل قبول نمی کنم کم مانده بود که شاخ در بیاورم بررسی کردم متوجه شدم که در این سه روزی که گاوها مهمان حوزه بودند، دو نفر سرباز هر روز جهت خوردن آب و علوفه آنها را به روستا می بردند و در این بین توسط چند عامل خودسر گاوهای بزرگ و چاق و چله در ازای دریافت ۵٠ هزار تومان برای هر کدام با گوساله های ریزه میزه مردنی روستاییان عوض شده بودند و چون در صورت جلسه ی کشف قید شده بود ۴٢ گاو نر و این گاوهای لعنتی هم نه شناسنامه ی عکسدار داشتند ونه حداقل شماره شاسی و بدنه، ۴٢ گاو نر مینی مایز شده را با همان صورت جلسه ی کذایی به گمرک تحویل داده و به عنوان تشویقی ۵ روز را به مرخصی رفتم.
+ بیل بیل یا دوشان -(داستان واقعی)
اوایل زمستان سال ١٣٧۴ به عنوان درجه دار وظیفه در یکی از پاسگاه های مرزی شمال غرب کشور دوران سربازی را میگذراندم.
به همراه چند تن از سربازان وظیفه و یکی از درجه داران کادر به کمین شبانه نشسته بودیم. ساعت حدودهای ٢٠.٣٠ از دور سیاهی بزرگی هویدا شد و پچ پچ آرام چند رهگذر که قصد ورود به خاک ترکیه به صورت غیر مجاز را داشتند.
با نزدیک شدن سیاهی مشخص شد مادیانی سیاه رنگ است که با بارش و پتوی سیاهی که بر پشتش انداخته بودند بسی بزگتر از یک اسب می نمود و سه نفر از محلی ها که در طرفین و جلو اسب مثلثی انسانی تشکیل داده بودند آرام در برف سنگین آن فصل آن زمان آن دیار به پیش می آمدند.
فرمان ایست دادم .
نفرات در حالی که دست پاچه شده بودند و انتظار حضور ما را نداشتند به قصد فرار مادیان سیاه را رها کردند و به سرعت به سمت عقب برگشتند.
حجم برف بیشتر از آن بود که کسی توان دویدن داشته باشد.
با شلیک چند تیر هوایی کنترل خود را از دست داده و در برف سنگین آن زمان آن دیار آن مکان افتادند.
آنان را دستگیر کردیم و با بارشان راهی پاسگاه شدیم.
در حیاط پاسگاه دو برجکی که دورادورش را اتاقهای مختلف (انبار - خبازخانه - اتاق بیسیم و فرماندهی - آسایشگاه پرسنل و اسلحه خانه و ....) احاطه کرده بودند نگهبانان با چراغ فانوس به استقبالمان آمدند. پتور را که کنار زدم سه قفس بزرگ پر از پرنده دیدم با سه متهم دستگیر شده و قفسها به اتاق فرماندهی که در آن ساکن بودم و کارهای اداری و روزمره و بی سیم و خواب و خوراکم در همان اتاق کوچک سر میشد رفتم.
بازجویی مختصر و نوشتن صورت جلسه و شمارش مرغ عشقهایی که قرار بود به ترکیه برده شوند و گویا برای کریسمس تدارک دیده شده بودند پایان کار آن روز و شب من بود.
فردا صبح متوجه شدم که ١۴ عدد از مرغ عشقها مرده اند.
متهمان (بی چاره مردمانی که بخاطر چندرقاز پول خطرات سفر شبانه در آن فصل سرد و زمهریر و برف و بوران و در آن زمان که ارتش ترکیه و پ-ک-ک و نیروهای ایرانی در مرز مستقر بودند و هر از گاهی صدای تیراندازی به گوش می رسید و در آن مکان صعب العبور را به جان خریده بودند) را به همراه پرندگان بی نوایی که به علت سردی هوا و وحشت از تاریکی و تعداد زیادشان در هر یک از قفسها در همان شب شاهد مرگ ١۴ قطعه از آنان بودم را فردای آن روز به همراه چند سرباز که نوبت استحمام و یا مرخصی شان رسید بود و صورت جلسه ی کشف قاچاق به سمت حوضه ی انتظامی گسیل نمودم .
پرندگان را در بازار شهر به حراج گذاشته بودند (کاری که در آن شرایط من هم پسندیدم چون هر کدام از آنها صاحب صاحبان کوچک و مهربانی شدند ) و پول آن به حساب گمرک واریز شد. متهمان دادگاهی شدند و با رافت اسلامی پس از چندی به آغوش خانواده باز گشتند ( و من باز هم پسندیدم چون آن بیچاره مردان واقعاً از فقر مالی و فرهنگی در رنج بودند و بی گناه نبودند ولی چاره ای نداشتند) و صاحب و مباشر اصلی که حسن نامی بود و با توجه به فرهنگ محلی که هر کس لقبی داشت به حسن دوشان (به معنی حسن خرگوش) مشهور بود با پرداخت جریمه (به گمانم ٧ هزار تومان به ازای هر مرغ عشق) رهایی یافت.
پرونده مختومه شده بود و دو ماه بعد در راه بازگشت از حوزه به پاسگاه سر راه در یک قهوه خانه روستایی چایی و نیمرویی خوردم و نفسی تازه کردم هنگام حساب پول نیمرو و چایی متوجه شدم حساب شده و چون حس میکردم در آن شرایط کسی میخواهد به من رشوه داده تا از خلافی که میکند چشم بپوشم به شدت برآشفتم(هنوز هم زود جوشم و وقتی که عصبانی می شوم واقعاً هم ترسناکم و هم خنده دار (وقتی فیلم اوقات تلخی خود را که دوستانم دزدکی رکورد کرده بودند متوجه شدم)) قهوه چی با حالتی که گویی ترسیده بود گفت: "این آقا داده و از من خواست چیزی نگم"
به سمت میز آن آقایی که قهوه چی نشان داده بود رفتم از روی صندلیش بلند شد و دستش را آورد جلو و با لبخند دعوت به نشستنم کرد.
از او پرسیدم :"می شناسمت"
آرام گفت:" شاید. ولی من ترا خوب می شناسم چند ماه پیش بی چاره ام کردی"
با تحکم و اقتدار گفتم:" من با کسی پدر کشتگی ندارم حتماً کار غیر قانونی انجام داده ای"
گفت:" آری می خواستم سود ببرم و بیل بیل به ترکیه قاچاق کنم( بعداَ متوجه شدم که در صحبت عامیانه اونا به پرنده میگویند قوش و به پرنده رنگی میگن بل بل (بیل بیل)).
گفتم:" خوب از من چی میخوای؟"
گفت :" هیچی . سالها اسم من حسن دوشان بود از وقتی که شایع شد حسن دوشان را با بیل بیل لب مرز گرفته اند اسمم شده حسن بیل بیل و از اینکه این دوشان لعنتی بد شگون را از اسم من برداشتی سپاسگزارم و پول میزت را هم به همین خاطر حساب کردم."
من هم خندیدم و تشکر کردم و به سمت پاسگاه حرکت کردم.
+ به همه ی آدمیان
-
زبان در کام امروزه اسبی است چموش که هیچ حرکتش قابل کنترل و پیش بینی نیست.
-
افکار در کاسه ی سر بد بینی محض است نسبت به همه کس و همه چیز.
-
معاملات آلوده اند
-
معادلات از قوانین پیروی نمی کنند.
-
دوستی مرده
-
دوست داشتن مرده.
-
روابط همه کاسبی است.
-
و حرمت و حریم مخلوقات را چون کاغذ باطله ای لای خرمای خواست خویش پیچیده اند.
-
بس کنید
-
ترا به مقدساتتان
-
با هم مهربانتر باشید.
-
یقین دارم هیچ کدام بیش از آنچه زیسته ایم نخواهیم زیست
-
پس به جه بهایی بی آبرویی؟
-
ترا به مقدساتتان کمی با جهان مهربانتر باشید.
-
هر چه بود گذشت هر چه هست و هر چه باشد میگذرد
-
ترا به مقدساتتان با خودتان مهربان تر باشید
-
دریغ ودرد.
-
خوابم یا بیدار
-
کاش کابوسی باشد که در سپیده دم امید به نیک تعبیر شود.
+ به دوست 15
نه! هنوز هم فراموش نکردهام هشتم اردیبهشت 66 را، مگر میتوان از یاد برد؟ زمانی را که کشتی حیات آدمی بی ناخدا به اجبار باید به دریا بزند و آماج طوفان زندگی گشته و جالب این که باید به پیش رفت! چه بیرحم دریایی که ناخدایم را به کامش درکشید و مرا با خدایم تنها گذاشت و چه نحس ساعتی که ختم طپش قلب پدر را اعلام کرد، هنوز بخاطر دارم، مادرم، عمهها و عموهایم به هر وسیله حتی اگر شده رمل و اسطرلابش سعی میکردند هشتم اردیبهشت را با اول رمضان تطابق دهند در حالی که یک یا دو روز کم میآوردند، آن روزها در حالی که شوک فقدان پدر رهایم نمیکرد با خودم میگفتم: هر روز، روز خداست، شنبه و جمعه ندارد، محرم و رمضان چه فرقی میکند؟ مهم پدر بود که رفت و داغ بی پدری بر گردهی ما بنهاد، اردیبهشت ها و رمضان های متوالی سپری شد، بسیار زود حقیقت مرگ پدر را پذیرفتم اما راستش را بخواهی هنوز هم همیشه در کنار تمامی موفقیتها و شکستهایم حضوری پررنگ دارد، شاید خندهدار باشد ولی هر جا که شکست میخورم درصدی را به حساب بی پدری میگذارم و با هر موفقیت خدا و بندهی او، بابای خودم را سپاس میگویم که مرا چنان آموخت که پیروز گردم و مجموعه نامههایی که به پدرم نوشتهام و تاریخ انشای تمامی آنها به بعد از 8 اردیبهشت 66 مربوط میشود خود شاهدی است بر اینکه من حسرت داشتن پدر نداشتهام، زمانی که سایه بابا بالا سرم بود، بابایی داشتم که عشق به زیستن و شاد زیستن را به من میآموخت و پس از اینکه بابا به سفر بیبازگشت مرگ، به مهمانی خدا رفت، عشق به بابای سفر کرده و زندگی که او بر سر راهم نهاد همچنان امیدوار به سوی آینده هدایتم کرد. شاید شما نتوانید قبول کنید ولی آدم بدون حضور فیزیکی پدر نیز بابا دارد، که من در ریاضیات خواندهام هر کجا را میتوان مبدا مختصات گرفت و نیز اینکه بزرگ نسبت به کوچک بزرگ است و گرم در مقابل سرد و دروغ وقتی برملا میشود که راستی باشد پس روزگار بی پدری را نیز در مقابل ایامی میاورم که در کنار او بودم، حتماً پدری بوده و هست که بی پدری را با آن میسنجیم این وسط میماند یک نقطه تاریک که همان ساعت نحس است که قلب پدرم از طپش باز ایستاد و آن مبدا مختصات زندگی من است که محور طولها و عرضهایش بابایی است مهربان و شادیهای من یک سهمی است که از ∞ شروع شده و به مجانب صفر ختم میشود و رنجهایم با مجانب صفر شروع شده، باشد که در بینهایت خاتمه یابد. مایکلم غرض از نوشتن نامه این بود که بگویم: هنوز هم بر این باورم که روز، روز خداست ولی بعضی از روزها برای بعضی از آدمها مهم و حیاتی میشوند مثل فردا که میتواند یک روز مهم برای من باشد شاید هم تکراری خسته کننده بر مرور دفتر حیات که هر روزش با بیداری شروع و با خوابی دیگر پایان میپذیرد. بسیار سعی کردم که اردیبهشت و مخصوصاً هشتم اردیبهشت را فراموش کنم ولی نتوانستم، آیا خواهم توانست فردا را فراموش کنم؟ در حالی که سالهاست به چنین روزی میاندیشم و به ساعت زیبایی که در آن فوران فواره جاوید عشق را نظاره کنم. تمام ولی حتماً ادامه دارد. 10/9/78
+ آرزو
سری چرخاندیم و پلکی زدیم سال ١٣٧٧ رفت و نوروز ١٣٨٨ رسید.
آرزو میکنم سالی سرشار از شادمانی و موفقیت برای همه ی دوستانم باشد.
لبریز از سلامتی برای تمامی انسانها باشد.
سراسر صلح برای همه ی موجودات عالم باشد
مالامال از عشق برای جهان و جهانیان باشد
و سبز باشد
+ کورتاژ
به دوستانی که گه گاهی از روی تصادف یا ... مهمان سیه مشقهای زندگی من بودند:
شب نامه های صوفی سقط شد و تو فرض کن که نه صوفیی بوده و نه شب نامه هایی
به هر حال ...
دیگر نمی خواهم ادامه دهم و شاید دیگر هیچ وقت چرتم را به چرند تخیل و تعقل نپرانم !!!! این پایانیست بر آغازی که هر دوناخواسته بودند.
تا اطلاع ثانوی
نه شب دارد ! و نه شب نامه ای
سبز باشید
+ فراق قیصر
اوست پایدار
چهارشنبه که تهران بودم از کوچ بی بازگشت دوست و همکار سابقم (نادر قیصر ) عزیز با خبر شدم.
نگاه خاص و شوخیهای مخصوص و خند ه هایش تا همیشه مهمان ذهن من هستند.
واقعاْ عزادارم
عزای عزیزی
که خیلی با معرفت بود
خدایش بیامرزد
از همه ی دوستام میخوام فاتحه ای نثار روح بلندش کنند
+ به دوست 14
به یاد دارم زمانی را که به مدرسه میرفتم، کلاس پنجم دبستان هم که بودم هر گاه میخواستم دو عدد را جمع یا تفریق کنم اول آنها را مقایسه میکردیم، برای جمع مشکلی نداشتیم ولی در تفریق دو عدد همیشه عدد بزرگتر در بالا نوشته میشد و عدد دیگری که کوچکتر بود را در زیر آن نوشته و از عدد بالایی کم میشد، و از توضیح خانم مرادی خیلی یکه میخوردم وقتی قیافه حق به جانبی به خود میگرفت و میگفت تفریق یک عدد بزرگ از یک عدد کوچک جواب ندارد! چون به گمان من هیچ سوالی بی جواب نیست، حتی اگر آن جواب غلط باشد و یا نا مطلوب برای ما، به هر حال دوران راهنمایی نیز سپری شد و من فهمیدم که جواب تفریق عدد بزرگ از عدد کوچک خود یک عدد است از نظر قدر مطلق برابر با جوابی که به هنگام عوض کردن جای عددها از تفریق میگرفتیم ولی با علامت منفی، هر چند که به نظر من منفی یا مثبت ذاتی وجود ندارد بلکه هر جا منفی داریم حتماً مثبتی هست که خلافش را منفی نامیدهایم و هر جا مثبتی داریم همان است که منفی نیست و من به علامت مثبتی که در اطرافش علامت منفی نباشد خواهم خندید، در تمامی سالهای راهنمایی و دبیرستان، هم آقای حیدری و هم آقای قاسم خانی زمانی که معادله به مرحلهای میرسید که عددی منفی زیر رادیکال قرار میگرفت گچ را به سمت تخته سیاهی که رنگش سبز بود ولی ما به آن تخته سیاه میگفتیم و چرایاش را نمیدانم پرت میکردند و با تاکید فراوان میگفتند: جواب ندارد زیرا منفی زیر رادیکال با فرجه زوج بی معنی است، همان موقع به فکر علامت منفی میافتادم که چطور تفریق بی جواب ما را جواب بخشید و با خودم میگفتم: مگر میشود؟ چیزی جواب نداشته باشد، حتی اگر آن جواب غلط باشد و یا نا مطلوب برای ما، سد کنکور شکست و وارد دانشگاه شدم ، به ما آموختند که مجموعه اعداد حقیقی زیر مجموعهای از مجموعه اعداد مختلط میباشد و با مطالعه اعداد مختلط دریافتم که یک J معادله بی جواب دبیرستان ما را به جواب میرساند و من بر این باور بودم که، مگر میشود؟ چیزی جواب نداشته باشد، حتی اگر آن جواب غلط باشد و یا نا مطلوب برای ما، جالب اینکه هر دو بار به جواب درست رسیدم ، من هنوز هم بر این باورم که سوال بی جواب نداریم و جالب ( با محک خودم ) اینکه جواب غلط و درست هر دو برای من فقط جواب هستند.درس دانشگاه رو به اتمام است، پس در مکتب زندگی به تحصیل عشق روی آوردم، کلاس درسی میخواستم که گنجایش من و فقط مرا داشته باشد و هستی شد همان کلاسم، امتحان ورودی را یک حادثهی شیرین شیرین رقم زد، شیرین دومی شیرینتر از تمام قندهای عالمی بود که با پسوند OZ میشناختم، من که زرنگ نه! ولی تنبل هم نیستم و باز هم جالب اینکه کلاس یک نفره شاگردش همیشه اول است و بهترین خانم معلم دنیا شد معلم درس عشقم.حال باز هم به یک سوال جدید رسیدهام و از خانم معلمم جواب خواستهام، و من هنوز هم بر این باورم که هیچ سوالی بی جواب نیست (لا اقل در دنیای من)، حتی اگر آن جواب غلط باشد و یا مخالف میل ما، و خانم معلم از من مهلت خواست، خدایا یک علامت منفی مشکل تفریق من و تمام همکلاسیهای مرا حل کرد و یک J جواب تمام معاد لاتی را که نیمه کاره رها کرده بودم را داد و باز هم جالب ( البته از نوع مرسوم) جواب های درست هم گرفتم و اینبار هم خدایا جواب سوالم را از تو میخواهم، تا یادم نرفته بگویم: اینبار نه جواب غلط میخواهم و نه جوابی که مخالف میل من باشد پس به اندازه تمام سالهای مدرسه و دانشگاه به انتظار مینشینم تا خانم معلم بگوید آره!
27/آذر/78
بعدها فهمیدم که اشتباه میکردم چون عشق را پاکتر از آنی یافتم که به رابطه ی بی ربط و ...ما اطلاق بشه.
و در کل چندین و چند برابر سالها گریستنم بخاطر عشق همین امسال به عشق خندیدم
به باور من در دنیا چیزی بیش از ( دوری از رنج و قرابت با لذت) نداریم حال این تعاریف ما از رنج و لذت است که بر حسب زمان و مکان و شرایط فرق میکند و مسیری را که میپیماییم یعنی هدف همان است و ثابت!
۲۸/فرور/۸۷
+ به دوست 13
جاکسون عزیز
حدود یک ماه است که چیزی ننوشتهام، نه به این خاطر که موضوعی برای نوشتن نداشتهام، بلکه همچنانکه خیلی از آدمها در حالی که سینهای سخن دارند! لب فرو بسته و روزه سکوت اختیار میکنند، من هم کاغذ به خش قلم نیازردم، چی بنویسم که نوشتن دردی بر دردهایم میافزاید و دریغ از آرامش آنی و گذرایی که سابق بر این با نوشتن به من دست میداد، «لا اکراه فی دین» از بسملله که بگذریم این آیه را بیش از تمامی آیههای کلامالله شنیدهایم، آنهم نه از زبان قاریان، مفسران و مدرسان قرآن بلکه از کسانی که قسم میخورم در تمام عمرشان یک بار قرآن را کامل که نه، نصف هم نه و حتی یکی از سی جزء آن را نخواندهاند، آری الان خیلی راحت شوفر تاکسی وقتی نمیخواهد مسافری را به مقصد برساند قیافه حق به جانبی گرفته و میگوید «لا اکراه فی دین»، دختر خانمی که لباس مدل غربی پوشیده که خود غربیها با اکراه آن را در تن مانکنهای پلاستیکی ویترین فروشگاهها نگاه میکنند، در خیابان با دوست پسرش پرسه میزند و به محض اینکه کسی به وی اعتراض کند در جواب خواهد گفت «لا اکراه فی دین»، کاسبی که لقب حبیب خدا یدک میکشد انبار مغازهش پر از جنس خاصی است که نیاز ماست ولی شبهه افزایش قیمت آن قلم کالا در بازار مکاره امروز او را از عرضهاش تا سال جدیدی که در راه است باز میدارد زمانی که با خواهش نیازمندی روبرو میشود بادی به غب غب انداخته و «لا اکراه فی دین» را تلاوت میکند و پزشکی دم در اتاق عمل بیمار اورژانسی از همراه او چند میلیون پول بدون رسید را سوا از هزینه عمل که به حساب بیمارستان واریز شده طلب میکند و زمانی که با ندارم بیمار روبرو میشود در حالی که دستکش های سلاخی را از دستان قسم خوردهاش بدر میآورد با نگاهی عاقل اندر سفیه میگوید من عمل نمیکنم اینجا که ماشاالله جراح زیاد است و هنگامی که با او از درد یک انسان و داغ خانوادهاش میگویی در نهایت با ادب و متانت خواهد گفت «لا اکراه فی دین» .آری، برادر من خواهر من، من هم میگویم «لا اکراه فی دین» و این یکی از آیات شریفه قرآن مجید است و از افتخارات دین مبین اسلام - و هر عقل سالم و وجدان بیدار و روح پاکی هم به آن رای میدهد، در این آیه خداوند میفرماید در دین اجباری نیست یعنی اینکه نمیتوان به زور مسلمی را یهودی یا گبری را مسلمان کرد، انتخاب دین و مسلک جزء حقوق ذاتی آدمهاست، به نهاد و خمیر مایه آنها بستگی دارد هر انتخابی باید با شناخت باشد و قلباً پذیرفته شده باشد، شما هم در انتخاب دین کاملاً آزاد بودهاید ولی وقتی دین خود را اسلام انتخاب کردی دیگر حق نداری با تمسک جستن به این آیه از دستورات آن سرپیچی کنی، در انتخاب مختاری ولی در رعایت قوانین دینی که با شناخت انتخاب کردی اجبار حکومت و جامعه و عقل ترا رها نمیکند، حق نداری مسلمان باشی و به بهانه «لا اکراه فی دین» مست کنی، به روح و جسم دیگران و یا خودت ضرر برسانی، با آبروی انسانها و جامعه بازی کنی، بی خیال از کنار درد مخلوقات خدا درگذری، به آدمیت و قداستش توهین کنی، به دستورات دین و مذهبی که داری بی حرمتی کنی و حریم خدا و رسولان و قانون او را پاس نداری. خداوند در همان قرآنی که «لا اکراه فی دین» را نازل فرموده از تو میخواهد پاک باشی، راست و مهربان باشی، خیانت نکنی فریب نزنی و ... اگر واقعاً مسلمانی، قرآن 6666 آیه دارد و «لا اکراه فی دین» یکی از آنهاست و تو باید به همه آنها عمل کنی اگر نه یک بار دیگر «لا اکراه فی دین» بر زبان نحست جاری شود قلم پای ترا ... استغفرالله. به هر حال جکسون جان آرزو میکنم که پاکیزه باشی 11/شهریور/78
پیشاپیش عید نوروز - سال نو هجری شمسی و بهار رستاخیز طبیعت را به تو عزیز و عزیزانت شادباش گفته و شادی و مهر برایتان آرزو مندم - عمو صوفی
+ به دوست 12
در حالی 26 سال از عمرم سپری میشود که هنوز به عمر 26 ساله ی خود ندیدم کسی از روی رضا بخندد، بی ریا کمک کند، در تمامی دعواها خودش را محق و یا همان صراط مستقیم نداند، زندگی را برای خود ومرگ را برای دیگران نخواهد، حرف زدنش بهتر از عمل کردنش نباشد و خیلی چیزهای دیگر ، چندی است هر روز غروب یکی از دوستانم زنگ میزند و با هم میرویم پارک پرواز، البته نه برای قدم زدن، بلکه برای دید زدن و نگاه دزدیدن و دزدکی نگاه کردن، شما مختارید بگو: مسخره است ولی من میگویم خنده دار ، یک مرد 26 ساله، ترم آخر دانشگاه هر روز به پارک برود و ...روز و شب حرفها وتعاریف عجیب و غریب به گوشم میرسد، صداقت، انسانیت، معرفت، دوستی و رفاقت و خیلی چیزهای عجیب دیگر،مردم همگی دم از تساوی و حقوق زن و مرد میزنند ولی تا نوبت به خواهر و دختر یا همسر خودشان میرسد میگویند اما، پسر از عشقی سوزان و خدایی دم میزند که روح و جانش را فرا گرفته در حالی که با خداحافظی معشوقش دلش را صندوق امانتی از کینه و تنفر یک انسان که تا دیروز معشوقش میخواند می بینی، و نرخ وفاداری نزد دخترها از قیمت شلغم و تربچه کمتر است. قسم میخورم در چشم هیچ دو زن و مردی عشق را نخوانده ام! در حالی که بی سواد نیستم. مادر فقط تا زمانی پسرش را دوست دارد که رو حرفش حرف نیاورد. و پسر فقط تا وقتی پدر و مادر را میخواهد که خواسته اش را فراهم کنند. مردم به کاندیدایی رای میدهند که برای آنها و فقط برای آنها کار انجام دهد، عباس دوغی گرما میخواهد، حسن سیاه ذغال فروش سرما میخواهد، الیاس آهنگر، جنگ و بلا و کریم گورکن مردن آدمها را آرزو میکند. به خدا خسته شده ام تمام آدمها دیوانه اند ( شاید هم نه همه) اینکه نمیشود من به خاطر اینکه با من همخوانی ندارند به آنها دیوانه میگویم، شاید هم من دیوانه باشم، این یکی بهتر است، راحت تر است، نگهداری از یک دیوانه آسونتر است. خلاصه الان حال خوشی ندارم، اگر دنیا این است؟ من نمی خواهم، اگر آدم اینها هستند؟ بروند یا بروم و پشت سرم را هم نگاه نکنم، آره خسته شدم! از بس دروغ شنیدم، ریا دیدم، جنگ و جدل و بخدا قسم حماقت آدمها را، به رنگ لباس مردم کار دارند، به خوراک و کسب و کار، به خانه،به هیکل و به همه چی همدیگر کار دارند، من میگویم 99% آنها برای مردم زندگی میکنند.آدمهای بیچاره از زندگی اصلاً لذت نمی برند، به خدا ماهی و گنجشک از آنها زندگی بهتری دارند! حال نزد آنها مفهومی ندارد، خنده دار است به خاطر فردا امروز را فدا میکنند ولی از ترس همون فردا کم مانده زهره خالی کنند، آهای یکی به من بگوید به من چه؟ نه که من خودم هم مثل آنها نیستم؟ اگر راست میگویم من چه کار دارم به آنها که چگونه زندگی میکنند؟ یقین دارم در هر محله ای اگر 1000/1 را بینهایت فرض کنیم،نسبت انسان به موجود دو پا یا بچه آدم تقریباً صفر است. از دست کسی هم کاری بر نمی آید، دلهای مردم به زیر زنگ و رسوب مرده، چشمها کور شده و فقط آشغال میبینند، گوشها کر شده اند و تنها مزخرف میشنوند، پاها فلج شده تا دم در و فقط گاهی تا دم در مسجد و مکتب میروند و با دستهای چلاغ که نمی شود با مردم دست دوستی و معرفت داد. چه بوی تعفنی از جامعه بر خاسته، والله کودک 9 ساله ای دیدم که به فکر همجنس بازی بود و پیر مرد 83 ساله ای که با حرص و ولع از ... دختر 14 ساله میگفت و زبان بر لب زیرینش می سابید، خفه شوید آدم نماها، کور و کر شوید و یا لااقل من نبینمتان. 16/تیر/78 – تبریز
+ به دوست ۱۱
برای داشتن یک دنیای خوب کافیه تک تک آدم هاش خوب باشند.
عزیزم مایکل! برایم نوشته بودی:کاش دنیا رنگ دیگری بود!، چشمان زیبایت را ببند و به دنیایی بیاندیش که میخواهی، دنیایی خوب و زیبا، برای ساختن چنین دنیایی شاید روشهایی گوناگون وجود داشته باشد اما آنچه به فکر من میرسد اینه که همهی آدمهای روی زمین را یک جا جمع کنی، با دلیل و برهان، با خواهش و تمنا و یا اینکه با زور و اجبار آنان را مجاب کنی که خوب باشند و خودت خوب میدانی که درصد موفقیت شما صفر ریاضی است یعنی یک بر بینهایت و میتوان از آن صرف نظر کرد، نه چشمهایت را مگشای حال به دنیایی فکر کن که خودت و فقط تو، تنها ساکن آنی و باید دنیایی خوب و زیبا باشه، به گمان من تو هم به همان نتیجه مورد نظر من میرسی، آره خودت باید خوب باشی و زیبا بیندیشی، گفتم که چشمهایت را تا زمانی که من نگفتم باز نکن! لابد میپرسی قرار بر ساختن دنیایی خوب بود نه دنیای من؟ باشه میگم، حال در نظر بگیر و البته با دل پک و دریاییت آرزو کن که تمام مردم دنیا یکی یکبار چشمان خویش را بسته و به دنیایی خوب و زیبا بیندیشند، دنیایی که بتوان عطر گلهای آن را بویید، آسمانش را فهمید و بر صورت ماه و خورشیدش بوسه زد، شک نکن که آنها هم به گزینه هایی مشابه میرسند یعنی سه روشی که من گفتم یا طرق مشابه دیگر، و یقین دارم که به زودی این عزیزان هم به این نتیجه میرسند که تغییر به احسن تمامی آدمها کاری ناشدنی است، حال کاش و ایکاش هر کدام برای چند لحظه هم شده به دنیایی بیندیشند که خود تنها ساکن آنند و این دنیا را خوب و زیبا بخواهند، این یک اصل است که لازمه این کار این است که ساکنین این دنیای فرضی که خود شخص و تنها خود اوست باید خوب باشند، حال پلک هایت را از روی هم بردار و از دیدن دنیایی که در آنی لذت ببر ، سر زمینی که به یک شهر بازی در عالم کودکی آدم میماند، همهی ساکنان آن میخندند، همگی داد میزنند، همه خوشحالند و راضی.
برای داشتن یک دنیای خوب کافیه تک تک آدم هاش خوب باشند.
جالب بود نه در ساختن دنیایی به این زیبایی از همان روش اول بهره جستیم یعنی مجاب کردن شخص به خوب بودن با دلیل و منطق و آسانترین راه هم همان قانع کردن خود شخص توسط خودش میباشد چون هر انسانی با هر خلق و خوی و فهم و شعوری لااقل زبان خودش را میفهمد!
در چنین دنیایی دگر مجبور نیستی غم و غصهی کسی یا چیزی را بخوری، کینه کسی را در دل نگه داری، باور کن دل که توان نگهداری تمام عشقها و شادیهای عالم را دارد آنقدر حرمت دارد که جا دادن خشم و نفرت و کینه در آن گناه است، مثل این است که از صندوق امانات برای نگهداری کیسه زباله استفاده کرد.
مردم ما اصل اول قانون دل و آدمیت را فراموش کردهاند، آره برای شاد بودن، مهر ورزیدن و نیکی کردن دلیل نمیخواهد، در حالی که باید برای غمگین بودن دلیل داشت، برای غصه خوردن مدرک ارایه کرد و ذاتاً آدم باید شاد و مهربان باشد. هرچند، چند ده دلیل هر آن میتوان برای شاد بودن داشت، من میگویم شادمانی، مهربانی و نیکی جزیی از ذات آدمهاست نه صفتی اکتسابی، واگر نیستند باید دنبال دلیلش گشت، شاید هم نتوانسته باشم مقصودم را برسانم چون وقتی خودم دو بار این نامه را خواندم نتوانستم ارتباطی بین آنچه نوشتم و آنچه در دلم بود را بیابم ولی حس کردم چی میخواهم بگویم، تو هم حسی بفهم.
من تنها زمانی ترا خوب میفهمم و سخن گفتن با تو برایم راحت است که نگاهم در نگاهت باشد، ترا نمیدانم. برای امشب بس است ولی ادامه دارد.
16/آبان/78 – تبریز
+ به دوست ۱۰.۲
مایکل! عزیزم حدوداً دو ماه از آخرین باری که تلفنی با هم صحبت کردیم گذشته،خیلی وقتها دلم برات تنگ میشود، شاید هم برای حرفهایی که با تو میگفتم، راستی نکنه فراموشم کردهای؟ نه! مگر میشود کسی را که با او دوست داشتن را آموختی فراموش کنی؟ تمام این دو ماه را مشغول یافتن منزل اجارهای بودم، شاید باور نکنی ولی من هم میگویم کار سخت تو دنیا هست و یکی از آنها هم پیداکردن خانهی اجارهای برای پسر مجرد و آنهم تو شهری به ظاهر مذهبی مثل تبریز است. امسال خواستم زرنگی کنم و قبل از مهر منزل جدیدم را مشخص کنم ، با هزار مصیبت پس از کلی گشتن سرپناهی یافتم، زیر زمینی در نرگس 3 گلشهر، قولنامهای امضا شد و مبلغی به عنوان ودیعه به صاحب خانه پرداخت شد، صاحب ملک قبلی قرار بر این گذاشته بود که فردای آن روز پولی که بابت ودیعه نزد او داشتم را به من برگرداند، 45 روز مرا سر دواند، بالاخره دیروز نیمی از مبلغ را عودت داد، از طرف دیگر صاحب خانه جدید هر روز زنگ میزد که در صورت عدم پرداخت تمامی مبلغ قید شده در قولنامه، معامله فسخ و من باید خسارت فسخ معامله را بپردازم و روز از نو و روزی از نو دوباره باید دنبال خانه بگردم، به هر حال با پرداخت یک ماه اجاره خانه ای که تحویلم نبوبده و بهرهی دیرکرد ودیعه راضی شد بر من منت گذاشته و مرا به مستاجری بپذیرد، به هر حال غرض از نوشتن عریضهی فوق این بود که به شما بگویم: چند روز پیش اتفاق جالبی افتاد، همسایهی جدیدی در واحد طبقه سوم ساکن شدند، به هنگام اسباب کشی متوجه شدم که پدر خانواده با یکی از همسایگان قبلی ما در یک اداره مشغول به کار هستند.بچههای محل با شلوار گرمکن های خاکی و چشمهایی که از روی کنجکاوی برق میزد دور وانت حامل اثاث را گرفته بودند و توپ پلاستیکی دو لایه زیر بغل یکی و اکثراً آدامس میجویدند، تا اینجای کار طبیعی بود ولی جالب قیافهی فیلسوفانه پدر بود که به هنگام بالا بردن وسایل و پایین آمدن از پلهها با انگشت بچه ها و خانه ها را نشان میداد و به پسرش میگفت با کدام یک بگردد و با کدامیکی اصلاً، مخصوصاً هادی پسر آقای امیری که ابداً چون باباش از آن آدمهای 7 خط روزگار است، امسال هم خانه را سنگ نما زده هم پرشیا خردیده، از کجا آورده؟ خدا میداند. و سری بعد به هنگام پایین آمدن میگفت، تازه پسر درس خونی هم نیست، اصلاً از چشماش معلومه، خیلی هم بی انضباطه، شلوارش را نگاه کن و پسرک هم به نشانه_ی تصدیق سر کوچکش را تکان میداد.
ناخودآگاه دوران بچگی خود را به یاد آوردم، دوران نوجوانی خود را و بعد خواستم بروم و به این آقا بگویم: آخه مرد ( خوب نوشته است و مکتوب پس ) حسابی تو چرا ذهنیت بچه را خراب میکنی؟ به چه حقی حق انتخاب دوست و هم بازی را از پسرت میگیری؟ اینکه شما با آقای امیری آبتان تو یک جوب نمیره چه ربطی به رابطه هادی و رضا دارد؟ خیلی دلم میخواست بگم: نه! خجالت نمیکشی؟ چشمهای این کودک معصوم بجز صفا چی دارند؟ از این گذشته، چشم و قیافه چه تناسبی به شخصیت آدمها دارند؟ نه که خودت خیلی خوشگلی؟ با این کلهی کچل و اندام استخوانی و دماغ عجیب غریب و دندانهای یکی در میان زردت که نشان میدهند حداقل سیگاری هستی، به خدا قسم میخورم که اگر بنا بر قیافه باشد تیپ تو که شبیه جادوگرهای فیلمهای کارتونی است، آره شلوار هادی خاکی هست، این چی را ثابت میکند؟بچه است،رو خاک کوچه توپ بازی کرده شلوارش خاکی شده، درسش خوب نیست؟ بابا جان! عزیز مامانت رضا که نمیخواهد از او درس یاد بگیره، میخواهد اوقات فراغتش را با او گل کوچک بزنه، فوتبالش هم که خیلی خوبه.
راستی جاکسون نوجوانی و کودکی تو هم چنین گذشت؟ من که گذشتهی خود و هم سالنم را به اردوگاه های کار سیبری و یا شاید هم بدتر تشبیه میکنم، پول تو جیبی را هنوز نداده به من میگفتند: لواسک نه! شکلات شیرین نه! بستنی نه!شانسی نه! فوتبال دستی نه! پس بگیرید پولتونو بخوره تو سرتون.
یادمه کلاس چهارم که قبول شدم و شاگرد اول، دلم میخواست یک جفت کفش کتانی جایزه بگیرم و با آنها فوتبال بازی کنم، دو جفت کفش برایم گرفتند، یکی چرم بود و دیگری ورنی، پاشنه دومی آنقدر بلند بود که نمیشد باهاش راه رفت چه رسد به اینکه فوتبال بازی کرد.
پنج ساله بودم که یک هلیکوپتر (ببخشید چرخبال) اسباب بازی که پروانهاش میچرخید برایم خریدند، با نخی آویزان شده بود به سقف اتاق و تا زمانی که بزرگ شدم و دیگر رغبتی به اسباب بازی نداشتم دستم به اون نمیرسید.
یادمه بعد کلی بیست گرفتن و پسر خوبی بودن و ... یک ماشین کمپرسی پلاستیکی برایم گرفتند، بدنه اون زرد بود و اتاقش سبز خوشرنگ و از اسباب بازی همه دوستانم بزرگتر، با شور و شوق وصف ناشدنی پیراهن و شلواری را که زانو و آرنجشان ( از بس که برای توپ شیرجه رفته بودم) رفته بود را پوشیده و دودستی کمپرسی را زیر بغل گرفتم تا بروم کوچه و با بچه ها بازی کنم، سیلی مادرم بود که نثارم شد و نگاهی که گمان نمیکنم عزراییل به دوزخیان به هنگام قبض روح بیاندازد و گفت: با ماشین که نباید خاک بازی کرد، لباسهایت کثیف میشوند، یک نخ به سپر کمپرسی وصل کرد و چند لنگه دمپایی داد دستم تا در طول اتاق بارکشی کنم، شما شاید بگویید اسارت به خدا من میگویم سخت تر. یا روزی را به خاطر میاورم که به خاطر پیراهن شلوار نو سه بار در یک روز کتک خوردم، اون وقتها سالی دو بار ما خرید لباس داشتیم و نو نمام میشدیم، اول مهر برای مدرسه و اول نوروز برای عید و غیر از این تازه اگر یکیشون حرام خور نمیشد خرید لباس و کیف و کفش و غیره یک حادثه میمون غیرمترقبه بود، به هر حال مثل همیشه کلی بیست و صد هزار آفرین تحویل دادم، خیلی دلم میخواست دو تا کبوتر جایزه بگیرم، بیست تومان پولشون میشد ولی انگار مردم دندان طمع باید بکشند و من خواستههایم را، پدرم قول خرید یک شلوار نو داد، برادر بزرگم هم یک پیراهن به آن اضافه کرد، در پوست خودم نمیگنجیدم، همش خدا خدا میکردم که روز موعود برسد ما که جرات پیشنهاد و این جور قرتی بازی ها را نداشتیم، پنج شنبه ساعت 9 صبح بود که راهی بازار شدیم، من عاشق رنگ قرمز بودم ولی از ترس اینکه سابقاً شماطت شده بودم از قرمز گذشتم، رنگ زرد را خواستم داداشم گفت زننده است، رنگ سفید یا کرم ، مادرم گفت زود کثیف میشود،مشکی را خواستم بابا گفت مگه پیر مردی یا عزادار؟ خلاصه هرچی من گفتم یکی یا هر سه نفرشان به من توپیدند، آخر کاری قهر کردم و گفتم:هیچی نمیخواهم، بابا گوشامو طوری پیچوند که خودم هم باهاشون پیچیدم که مرد مگر قهر میکنه؟ آخر کار هم یک شلوار قهوهای کمرنگ دمپا تنگ خمرهای و پیراهنی آبی آسمانی یقه آخوندی برایم انتخاب کردند، خدایا تمام رنگهای تو زیبایند اما مگر میشد ترکیبی بدتر از این انتخاب کرد؟ من هم چون این لباسها حداقل برای چند روز برایم عزیز بودند و لباس پلو خوری و نیز اینکه اعتراضی کرده باشم و بگویم من هم هستم با حق و حقوق خاص یک انسان! شلوار قهوهای کمرنگ دمپا تنگ خمرهای و پیراهنی آبی آسمانی یقه آخوندیم را تا کردم و قاطی لباسهای مادرم، آنها را در صندوق چوبی بزرگی که گوشهی زیرزمین افتاده بود و سال به سال کسی سراغش را نمیگرفت چیدم، ساعت از 11 گذشته بود و من با بچه های محله سرگرم فوتبال، داد و هوارمان سقف فلک را شکافته بود که ناگهان صدای بوق خودروی همهی ما را از حال و هوای بازی به دور کرد و به سمت آریای قهوهای سوختهای که تمام زوارش در رفته بود سر گردانیدیم، مهمانهای ما بودند،احمد آقا و چند تا از دوستای ترک تبریزیش،با خودم گفتم:کم کم 10 تومانی کاسبم ولی انگاری که خداوند آنها راسبب کتک من فرستاده بود، دختر احمد آقا قرار بود با داداش بزرگم ازدواج کنند، و معلومه که خان داداش چقدر مطیع بود و چه کلاسی میگذاشت! رفتم جلو و سلام دادم ، خان داداش زهر ماری نثارم کرد و یک سیلی جانانه از همانهایی که برق از چشم و گوش آدم با هم میپرد! که چرا لباسهایی که امروز برایم خریده را نپوشیدهام؟صورتم از خجالت قرمز شد، عرق سردی تمام بدنم را فرا گرفت، آره آرنج پیراهنی که پوشیده بودم وتو زمین خاکی فوتبال بازی میکردم پاره شده بود و پیش پدر خانم آینده یا همان ولی نعمت به داداشم یرخورده بود که لباسهای برادر کوچکش پاره است! الان که یادم آن روز شوم میافتم خندهام میگیرد، چون سر زانوی شلوارم هم پاره شده بود ولی آنها ندیدند، آره شلوار را چپه پوشیده بودم یعنی پشت رو! تعجب نکنید شلوار کردی یک حسنی دارد که میتوان پشت و رویش کرد! کمی گریه کردم، البته سرم میان دستهایم پنهان بود تا بقیهی بچه ها اشکهایم را نبینند، رفتم زیرزمین و سراغ صندوق چوبی لباسها و شلوار قهوهای کمرنگ دمپا تنگ خمرهای و پیراهنی آبی آسمانی یقه آخوندی را درآورده و پوشیدم، دیگر دل و دماغ فوتبال بازی کردن را نداشتم، دوچرخه هاشم را گرفتم و توپم را به او دادم، نیم ساعت نگذشته بود که دمپای شلوار پلو خوریم به زنجیر دوچرخه گیر کرد و تماماً روغنی شد و کمی هم پاره شد، به یاط خانه که رسیدم دیدم مادرم کنار تلنبه آب نشسته و همزمان که پوست و پر و بال مرغ زنده ای که سر بریده بودند ( آنوقتها هنوز قدم مرغ پرکنده و یخ زده به خانه های مردم باز نشده بود) را میکند زیر لب غر و لند میکرد که چرا دیر خبر دادهاند؟ مرغ هم که دیر رسیده و سر وقت ناهارش آماده نمیشود، با دیدن چشمان مادرم فهمیدم که خشم او قربانی میخواهد و چه کسی مستحق تر از من که شلوارم روغنی و پاره شده بود. پس یک فصل کتک مفصل نیز از دستان مادر نوش جان کردم، خیلی وقتها از خودم میپرسم شلوار قهوهای کمرنگ دمپا تنگ خمرهای و پیراهنی آبی آسمانی یقه آخوندی من نحستر بودند یا کفشهای میرزانوروز؟! هر چند قسمت تراژدیک داستان را هنوز نگفتهام، آره آن روز قهر کردم و نهار نخوردم در حالی که هنوز هم فکر میکنم آن مرغ و نهاری که ساعت 13.30 آماده شد خوشمزه و شاید خوشمزهترین نهار عالم بوده! . زمانی که نسیم خاطرات مرا به سرزمین زندگی سخت و شیرین کودکی میکشاند، کاروانی از محدودیتها، سختیها و کمبودهاست که در جلو چشمانم به قطار صف نشستهاند، همه آشنایند، سر به زیر دارند و عرق شرم بر پیشانی، همانها که به اقتضای زمان و مکان و فرهنگی که من رالی کودکیم را در آن میپیمودم بر حیات کودکانهی من تحمیل شده بود و سیاه بود و سیاه، بدون آبی بدون نور و خالی از اکسیژن احساس و انتخاب و تفکر. یک روز حق نداشتم با طاهر پسر همسایه بازی کنم، روز دیگر،- طاهر جان را صدا بزن و در گوشهی خلوت حیاط بزرگ خانه با هم بازی کنید، ولی حق نداری با حسن حتی صحبت هم بکنی، اسم فامیلش عوضی است خودشون هم عوضیاند.به یاد دارم کانال یک تلویزیون سریالی را پخش میکرد که خیلی مورد علاقهی ما بود ولی متاسفانه زمان پخش آن با اخبار رادیو BBC تداخل داشت و خودت بخوان و بدان دیدن تصویر سریال بدون صدا! چه قدر حرص خوردم شاید بیشتر از فشاری که به هنگام ساخت بر کارگردان آن سریال وارد شده من برای فهم هر یک قسمت آن تحمل کردم، فوتبال پخش مستقیم به ندرت داشتیم، آن هم برای بعضی از بازیهای تیم ملی و داربی پایتخت که جمعه بود و با فیلم سینمایی جمعه همزمان، سال 64 وقتی که توانستم اجازه دیدن فوتبال را پیدا کنم شاید تصورش هم برایت محال باشد که با چه ژست آزادی خواهانه ای در حالی که از خوشحالی باران اشک بود که از چشمانم سرازیر میشد با افتخار تک تک دوستانم را به خانه آوردم و با هم تلویزیون نگاه کردیم، فیلم سینمایی مکرراً تکراری بود ولی هیچ کدام از خانوادهها اجازه نداده بودند بچههایشان فوتبال ببینند چون تصور غالب بر این بود که ( shap shapean ) لگد و لگد زدن نامی که عموم به فوتبال داده بودند دیدن ندارد، آن شب از خوشحالی خوابم نبرد! هنوز هم که هنوز است خوابیدن من حساب کتاب ندارد چون تمام دوران کودکی و نوجوانیم را یا از ناراحتی ویا به ندرت از فرط خوشحالی خوابم نبرد. تا سال بعد و داربی بعد دوست داشتم در مدرسه و محله از فوتبال و فداکاری خانواده من و اینکه من آزادم و در خانه به نظرم احترام میگذارند حرف بزنند.مایکل میدانی که خوردن ران و سینه مرغ برای ما بچهها گناهی نابخشودنی بود؟ یا تو بشقاب گیپه ما بچهها فقط سیرابی بود که داخل آن را از برنج و کشمش پرکرده و دوخته بودند و در آب کله پاچهای که سهم پدر و داداش بزرگ و مهمانها بود پخته بود؟ به یاد دارم آن وقتها سال 65/64 شهر ما سه مدرسه راهنمایی داشت، یکی جنوب شهر که همهی دوستان من آنجا بودند، دومی بالا شهر بود و پر بود از بچههای باادب درس نخون و خوش لباس و اشتها با پول تو جیبی روزانه معادل یک هفته من و سومی مابین این دو وبه خانه ما خیلی دور، اوایل به سبب عدم گنجایش و نیز اینکه یک هفته از ثبت نام گذشته بود مرا در ابن سینا نپذیرفتند، چه قدر خوشحال شدم و چه لذت بردم وقتی که پیش بچههایی که همه را میشناختم با گفتن نمره معدلم به دبیر علوم برق از چشم همه پرید، ولی بعد از یک روز تحصیل در میان دوستانم مدیر ابن سینا با دیدن کارنامه سال پنجمم مرا با آغوش باز پذیرفت و من به مدرسهای رفتم که جزیره تنهاییهایم بود، سرزمین که به آن تعلق نداشتم، و باز به خاطر میاورم زمانی که برای اولین روز به دبیرستان رفتم، به ادبیات و حقوق و اقتصاد علاقه داشتم ولی با نمرات ریاض و علوم و حرفهوفن من ثبت نام در رشته اقتصاد به معنی ارتداد بود و گناهی نابخشودنی، در رشته علوم تجربی شروع به تحصیل کردم رشتهای که اول و آخرش پزشکی بود و من از اسم قرص و شربت و بوی بیمارستان بیزار بودم، خوشبختانه در آن سالها رشتههای مهندسی تو بورس بودند پس به ریاضی فیزیک هدایتم کردند و جبراً جبر خواندم. شبی را به یاد میاورم که مهمان داشتیم و من سر غذا با خواهر برادر کوچکم دعوا کردم، خان داداش که دست به کتکش خوب بود حسابی از خجالتم درآمد و جالب اینکه به خاطر اینکه مهمانها صدای گریهام را نشنوند و گمان نکنند غذا کم آمده چندین برابر مرا زد که گریه نکنم و صدایم در نیاید. مایکل در الکترونیک سیستمی داریم به نام مقایسه کننده و اکثراً از OP-AMP به منظور مقایسه استفاده میشود، دو ورودی به سیستم میدهیم و OP-AMP آنها را مقایسه کرده و بر حسب نیاز یک خروجی خاص متناسب با مقایسه صورت گرفته به ما میدهد. به موضوع بحث ما چه ربطی دارد؟ عرض میکنم: برای کار در مدرسه با هاشم مقایسه میشدم که اندازه دو نفر مرد گنده کار میکند، در درسهایم با لیلا مقایسه میشدم که همیشه یکی دو نمره از من بیشتر داشت، در آرام بودن و کم حرفی مرا با حسن مقایسه میکردند که زبان در کام ندارد و تا حالا کسی دعوا یا صدای بلند او را نشنیده است، موقع عمل به شرعیات قیاس من با عبدالباسط بود که اگر سرش قضا بشه نمازش نمیشود و الا آخر ...یعنی یک خانواده مقایسه کننده و خیلی ورودی که همه با یکی مقایسه میشوند البته با واحدها و دیمانسیونهای مختلف. راستی چرا بزرگترها اینجوریند؟ نمی دونند یانمیخواهند بدونند؟ عزیز من غذایی که به معده شما بزرگ بزرگوار سازگار نیست را من چرا نباید بخورم؟ اتفاقاً خیلی هم خوشمزه است، رنگ لباس را بگذار خودم انتخاب کنم تو مرا در آن میبینی و من خودم را در او حس میکنم و با آن زندگی میکنم، اگر اعدامم هم بکنند، زرد و سبز و یاسمنی و قرمن از سرمهای و قهوهای و کرم و طوسی زیباتره، بابا جان من تو مدرسه با طاهر سر یک نیمکت مینشینیم و زبان همدیگر را از همه بهتر میفهمیم گیرم باباش نوبت آب مزرعهی ما را دزدید من چرا حق ندارم با اون بازی کنم، مادر من شیرینی برای دندانهایم ضرر دارد قبول، ولی تو با منع کردنت روحم را آزار میدهی، دندان سالم آدم بی روح به چه دردت میخورد؟ برادر عزیزم حالا گیریم احمد آقا فکر کنه من از آفریقا آمدهام، گرسنهام ولباس درست و حسابی ندارم، تو هیچ میدانی با اون سیلی نه تنها تاثیری بر تفکر او نمیگذاری بلکه کاخ غرور کودکانهی مرا فرو ریختی؟ تا یادم نرفته حتماً شنیدی که میگویند کتک از بهشت آمده، اگر دستم برسد به کسی که اول بار این جمله به مخ معیوبش خطور کرده، به خدا قسم با همون تیر کمونهایی که بخاطرشان هم تو مدرسه و هم منزل تنبیه شدهایم با دوستان آپاچیم چشمهایش را در میآ وریم تا بفهمد که کتک از بهشت آمده یا جهنم؟ آره مامام جونم من با خاک بازی میکنم ولباسهایم کثیف میشود ولی به خدا روحم صیقل پیدا میکند، بگذارید دوست و هم بازیهایم را و خود بازی را خودم انتخاب کنم، شما چه میدونید کمپرسی زرد و سبز خوشرنگ پلاستیکی بزرگ که هیچ کدام از دوستانت لنگهی اونو ندارند را پر خاک کردن، غن و غن تا آن طرف کوچه رفتن در حالی که خودت دستهای کوچکت پشت کمپرسی است و نیم خیز شدهای و با یک بیب خالی کردن چه لذتی داره؟ حال از 10 بار یکی را به دوستت امانت دادن تا این مسیر سیر و سلوک عارفانهی کودکی را طی بکند را نمیگویم که چه کیفی دارد!! کلاس خانواده به مدرسهی محل تحصیل یا رشته تحصیلی من ربطی ندارد با این کار مرا به سرزمین زیبا و بی روح تبعید کردید، و در قصری با دیوارهای طلایی زندانیم نمودید، آخر مسلمان اگر میخواهی گریه نکنم چرا کتکم میزنی؟ حال که زدی بگذار اقلاً گریه کنم، اگر مرا به دار تکفیرم بیاویزید کشتی و یمناستیک را دوست ندارم و شنا و فوتبال را به همه چیز ترجیح میدهم، نه شما ورشکسته میشوید و نه دندانهای من با دو تا قند بیشتر خراب میشوند، ترا به خدا بگذارید با یک چایی هر چقدر دلم میخواهد قند بخورم، پول توجیبی را تو که دادی، بابا والله، بالله نه کیک و کلوچه دوست دارم و نه ساقه طلایی! یکبار لواشک ترش ترش را بخور ببین چه مزهای داره حال با استاندارد یا بدون این مارک و مهر مهم برای تو، تازه بستنی قیفی را نمیدونی وقتی که ترک موتور دورهگردی توی صندوقی از یخ و نمک جا خوش کرده و بچه ها یکی یکی یک بستنی 2 ریالی قیفی را در دستان کوچکشان گرفته و با ولع خاصی لیسش میزنند ومن اگر یک بستنی 5 ریالی، از سهم همه بزرگتره و حتماً خوشمزهتر.بزرگتر عزیز اگر رنگ لباس من هم مانند تو باشه عجیبه نه اینکه رنگش تو چشم بزنه، اگر من هم مثل شما به جای توپ بازی و گلوله برفی و گرگم به هوا روزنامه بخونم و به اخبار گوش کنم حالیم نیست، اگر روزی 10 بار با دوستم دعوا نکنم و بعد هم آشتی نکرده و شیرینی نخورده یادمون نره و دست در گردن هم آواز نخوانیم عجیبه نه اینکه: این پسره حالیش نیست، این خانواده به خون ما تشنهاند و او هم توپشو داده به پسرشون، نگا چه جور هم توپو میزنه، بابا توپ برای زدن است این تویی که داری احساسات پاک مرا میزنی، اگر مرا بزنند و بخندم غیر طبیعی است نه اینکه گریه کنم خوب نزن تا گریه نکنم، مادر بگذار خاک بازی کنم شاید شستن لباسهای خاکی پسر خندان و خوشحالت لذت بخش باشه، دلسوزان من دوست دارم نقاش شوم به خدا از بوی قرص و آمپول نفرت دارم چرا هرکسی به منزل ما میآید فوری میگویید ماشالله درسهایش همه بیست، دکتر میشه، پدر میدانم که صلاح و خوشبختی مرا میخواهی ولی هر دفعه که مرا به زور برای نماز صبح بیدار میکردی فقط صورتمو خیس میکردم، وضو نمیگرفتم، پدرها و مادران در مهربانی شما شکی نیست ولی هیچ میدانید گاهی دلسوزیهایتان دل ما را میسوزاند؟ حتی بعضی وقتها تا جایی پیش میروید که به ما در مورد آرزوها و رویاهایمان امر و نهی میکنیدبابا رویا که دست خود آدم نیست، آرزو از روح آدم سرچشمه میگیرد میتوان سد راهش شد ولی نمیشود تغییرش داد پس ما را در انتخاب رنگ آسمان آرزوهایمان آزاد بگذارید. و اگر پدر رضا همچنان بخواهد فلسفهاش را بر بچهها و بخصوص در مورد رابطه هادی و رضا تحمیل بکند حتماً باهاش صحبت میکنم و پیشنهاد میکنم به آیینه تمام قد راه پله نگاهی انداخته و کمی هم قیافه خودشو ببینه و به بچه معصوم نگه چشماشو نگاه چون چشمهای خودش انگار چراغ آژیر پلیسه و به هر طرف میچرخه. فعلاً تمام ولی انگاری ادامه دارد....
6/آبان/78-تبریز
+ به دوست ۱۰.۱
*
+ به دوست ۹
پیر مردی دیوانه هست در تبریز که به سر چوبی قلابی آویزان کرده و به نوک قلاب سیبی سرخ، سر دیگر چوب را در دستش گرفته و مدام به سمت سیب میرود، هر وقت که من او را دیدهام در حال دویدن بوده است، از محققی به دنبال اتوبوسهای خط واحد تا طالقانی و بعضی وقتها حتی تا ایلگلی میدود.
یکی از همکلاسیهای دانشگاهم روزی از وی علت را پرسیده بود، در جوابش مرد دیوانه گفته:« این سیب آرزوی من است و تمام روز را در پی او میدوم، اگر به وی برسم میمیرم، راستی مایکل! هیچ میدانی همه ما به دنبال آرزوهایمان میدویم، اما به گمان من با رسیدن به آرزو، این آرزو است که میمیرد و نه صاحب آرزو، و ما دوباره آرزویی دیگر فراروی دیدگان خود مینهیم و چه بسا دورتر از قبل و اینبار به سمت آن شتاب میگیریم.
اجازه بده برای مدتی چشمهایت را ببندم، نه! نگران نباش به قولی که دادهام پایبندم و قصد دزدیدن نور را ندارم، برای آزمون و رسیدن به جواب سوالی است پس چند لحظه ای پلک بر پلک تامل کن و خالی از نور را تحمل، حال دنیایی را تصور کن خالی از سکنه، یا لااقل بدون آدمها، به نظر دنیای قشنگی نیست و آدم و آدمیت کم دارد، اگر از این بازی من خسته نشده ای چشمانت را مگشای و به دنیای بیندیش با تمام آدمها اما بدون آرزوهایشان، این بار دنیا را چگونه خواهی دید؟
هیچ باغبانی به پای درختش جوی آبی میکشاند؟ هیچ استادی شاگردی میپرورد؟ هیچ مادری فرزندی میزاید؟ و آیا دیگر کسی عاشق میشود؟
حال چشمهایت را باز کن، آری شکر خدای را که آدمی را آفرید با آرزوهایشان، آرزو نعمتی است عظیم که دیدی همین چند ثانیه دنیای خالی از آرزوها چقدر آزارمان داد.
پس میتوان گفت: پزشکان گوشی بر سینهی بیمار چسبانده و میگویند زنده است چون هنوز قلبش میتپد و نفس میکشد، و من میگویم:« وجود آرزو از بودن انسان و بودن انسان به وجود آرزو وابسته است» آری آرزو هست تا زمانی که یک انسان و فقط یک انسان در روی زمین باقی بماند و انسان زنده است تا زمانی که یک آرزو و حتی اگر فقط یک آرزو برایش باقی بماند.
مایکل! برای دیدن تو یک سبد انتظار و یک آغوش آرزو آوردهام، نه همان تویی که با نام و نام خانوادگی و نام پدر و شماره شناسنامه مخصوص در ثبت احوال ثبت شدهای بلکه برای دیدن و رسیدن به مالک آرزوهایم که مشخصاتش را از دلم شنیده بودم و با دیدن و بودن تو تکرار شد.
نمیدانم چقدر از درس مجموعهها یادت مونده ولی حس میکنم اجتماع و اشتراک مجموعهی آرزوهایم و تو با هم برابر است، شاید خودخواهی باشد ولی ترا میخواهم تا با تو به آرزوهایم برسم، هر چند داشتن تو نه به عنوان ملک بلکه به نام همره راه حیات یکی از آرزوهایم بوده و هست و باز هم تکرار میکنم نه توی شناسنامهای.
راستی یادت هست؟ صوفی میگفت: عاشق و معشوق مثل دو حبه قند و یک فنجان چای میمونند، وقتی که با هم یکی شدند دگر نه چای داریم و نه حبهی قند، چایی داریم که شیرین است.
فعلاً تمام ولی ادامه دارد
2/آذر/78 تبریز
+ به دوست ۸
سالها پیش، چند تن از شعرای کردستان به قصد تفرج در طبیعت و سیاحت از شهر خارج شده و گام در راه باغ گردویی که آن حوالی بوده نهادند، فصل پاییز بود و باغ به زیر بار گردو، از هر دری سخنی، قدم میزدند و گردو میشکستند و میخوردند، مقداری هم گردو چیده و در کیسهای میریزند، دم دمای غروب به شهر باز گشتند، نرسیده به خانه هایشان تصمیم بر تقسیم گردوها گرفتند، هر کدام کار تقسیم را به دیگری حواله کرد، در نهایت یکی از آنها که ملا بود، به عنوان مقسم انتخاب میشود، ملا قانع سر باز میزند و میگوید: تقسیم من خدایی است و شما خواهید رنجید، به اجماع گفتند: از این بهتر نمیشود، او هم دست در کیسه کرد و به یکی از دوستانش 170 عدد گردو داد، 65 عدد برای خود برداشت به سومی 17 عدد گردو رسید و به دو تای آخری هم گفت: خسته نباشید، عجب خوش گذشت! دوستان اعتراض کردند، که این چه تقسیمی است؟ تو که میگفتی خدایی قسمت میکنم و ...
در جواب دوستانش، شاعر پیر گفت: با چشمانی باز به اطراف خود بنگرید و تقسیم خداوند را ببینید، به یکی تمام کمالات را داده به علاوه جمال و زور بازو و حتی صدای خوش، یکی تمام داراییها را دارد، به یکی ذهن روشن و به دیگری زور زیاد داده و خیلیها را نیز ظاهراً چیزی نداده است.
به هر حال من هم امشب میخواهم اندکی راجع به سهم آدمها از زندگانی برایت بنویسم. باز هم شاید شما یا هر کس دیگری که نوشتهی مرا بخواند به جبریم متهم نماید، باید بگویم به جبر علاقه داشتم، همچنانکه فیزیک و هندسه را دوست داشتم.
به هر حال داراییهای انسان دو گونه اند شاید هم چند گونه ولی من به دو نوع آن اشاره میکنم، ذاتی و اکتسابی.
ما در تعیین مقدار و نوع ذاتی آن هیچ دخالتی نداریم و در کسب نوع و مقدار اکتسابی آن تا حدی مختاریم، گفتم تا حدی مختاریم چون داراییهای ذاتی نیز در تحصیل نوع اکتسابی به شدت دخیل میباشند، یعنی همچین هم مختار نیستیم.
هر دو نوع دارایی، بر زندگی آدمی اثرات انکارناپذیری میگذارند، ولی من در دلم همیشه کسانی را تحسین میکنم که در کسب داراییهای نوع دوم (اکتسابی) ساعی و موفق بودهاند، شاید بحث زیرین ربطی به موضوع نداشته باشد ولی من همیشه گفتهام یک دکتر خوب تازه فقط یک دکتر خوب است، مثل یک نجار خوب پس شغلها را طبقه بندی نکنیم بلکه طبقاتی برای هر شغل بگذاریم، شاطری که نیم نانش خمیر است و نیم دیگرش سوخته به مهندس کشاورزیی می ماند که درختان سردسیری را در نواحی کویر برای بیابان زدایی کاشته است، شوفر تاکسی خوش خلقی که در کمترین زمان مسا فرش را سالم و مطمئن به مقصد میرساند و افسر وظیفه شناسی که اگر استاندار چراغ قرمز را رد کند برگ جریمهاش را می نویسد هر دو خوبند.
روزی را در نظر بگیرید که همه سبزی کاران کار خود را تعطیل کنند،آیا سفره بدون سبزی برای شما قابل تصور است.؟ و اگر سپورهای شهرداری همگی تصمیم بگیرند به مدت یک هفته به ماهیگیری بروند! شهر بوی گند میگیرد، آموزگاران دبستان ها سر کار نروند یا اینکه مسئولین پمپ بنزینها اعتصاب کنند، چه پیش میآید؟ اگر پزشکان سر کار نروند یا همه کفاشان با هم دست از کار بکشند، یا زمانی را در نظر بگیر که نانواها کار نکنند! پس همه مشاغل در جای خود مهم بوده و لازمه یک جامعهی پویا داشتن تمامی حرف به بهترین شیوه آن است.
یک مهندس باید یک مهندس باشد و مقایسه او با یک پزشک، معلم، بقال، خیاط و ... غلط است و هر کس را باید با خودش و در حیطه کاری خودش سنجید، باغبانی که با کمک داراییهای ذاتی خود توانسته شغل باغبانی را کسب کند اگر در کار خودش صادق، کوشا و دارای نبوغ باشد بسی برتر از استاد دانشگاهی است که انتظارات معقول جامعه و دانشجویان را برآورده نمیکند .
نمیدانم از کجا شروع کردم و به این مقوله ختم شد، همین قدر میدانم که خیلی دلم میخواهد دنیا رنگ دیگری بود و محور دوران دوران ها چیز دیگری بود! و ارزشها به گونهای دیگر مرز بندی میشدند.
من بر این باورم که در هستی و تقسیمات آن چهار تقسیم بر دو شاید هیچ وقت دو نشود، اگر ادامه دهم باز غم احاطهام خواهد کرد، موضوع را رهایش میکنم و فعلاً تمام.
20/مرداد/78 تبریز
+ این داستان واقعی است
سالها پیش من کلاس دوم ابتدایی بودم و در یک روستای کوچک در ولایت کردستان مشغول تحصیل. و مانند تمامی هم سن و سالهای خودمون روز را با بازی و دعوا و شیطنت می گذراندیم و اندکی هم به درس و هنر و ورزش می پرداختیم.
مدرسه ما حیاط نداشت و در گوشه ای پشت کلاسها که پنجره های سالن بر آن اشراف داشتند دو اتاقک دستشویی ساخته بودند کوچک و تاریک بودند نه پنجره ای داشتند به بیرون و نه لامپ 100 واتی.
چهارچوب در دستشویی ها چوبی بود و با ورق حلبی آبی رنگی روکش شده بود. در جای جای ورق حلبی آبی رنگ درب ها سوراخهای ریز و درشتی بود که از آنجایی که داخل تاریک بود از بیرون دیده نمیشد ولی اگر کسی داخل می نشست ، می توانست ورجه ورجه بچه ها را ببیند.
یک روز زنگ تفریح دوم که همه در گوشه غربی محوطه بدون حیاط مدرسه که مشرف به یک نهر آب بود نشسته بودیم و از خودمون می گفتیم. می خندیدیم و سر به سر همدیگر می گذاشتیم.
ناگهان یکی از بچه ها پیشنهاد ترتیب یک مسابقه برای مشخص شدن زرنگ ترین نفر ارایه داد.
مسابقه جالبی بود هم سرعتی بود هم قدرتی، هم هوش و ذکاوت در آن دخیل بود و هم تر و فرزی و قدرت بدنی، و آن این بود که کدام دو نفر اول می توانند با گفتن کلمه شروع جلو تر از بقیه خودشان را به دستشویی رسانده ، بشاشند و برگردند سر جایشان. در حین رفتن باید مثل بازیکن های فوتبال آمریکایی حریفان را که به پر و پات می پیچیدند نقش زمین می کردی و با سرعت تمام حرکت می کردی و چون محوطه پر بود از تل های ماسه و سنگ می بایست بهترین و نزدیکترین مسیر را انتخاب می کردیم.
استارت زده شد و ما همه به تقلای اول شدن مشغول شدیم.
یکی از بچه ها از ما چند سالی بزرگتر بود کلاس چهار بود و یکی دو سال هم رد شده بود.
بسیار سریع و چابک از روی تل های ماسه و کومه های سنگ می پرید و خیلی زودتر از همه ما خودش را به در دستشویی ها رساند، شلوارش را کشید پایین و از یکی از همون سوراخهای درب که قبلاً گفتم شاشیدن به داخل دستشویی را آغاز کرد.
یک آن هم همه ای برپا شد، در دستشویی باز و آقای مدیر از آن بیرون اومد، مثل موش آب کشیده شده بود سر تا پایش خیس و با هر قدم که بر می داشت آب از سر و لباسش چکه می کرد.
کمربند سیاه چرمیش را درآورد و همه ما هفت هشت نفر را سیاه کرد.
در آخر هم جایزه برنده را کاملاً ویژه انتخاب کرد، پرونده تحصیلی او را پاره کرد و داد دستش.
ما که همه از درد کمر بندهایی که بر تنمون خورده بود گریه می کردیم دیدیم دوستمون داره می خنده و می گه آخیش بالاخره از شر مدرسه خلاص شدم.
او برای همیشه ترک تحصیل کرد، مدتی را به نقاشی اتومبیل مشغول بود، بعدها به حمل قاچاق پارچه از کردستان به تهران روی آورده بود و در نهایت شنیدم او که همیشه زرنگتر و بد شانس تر از همه ما بود اینبار هم شانس نیاورده و تیر مامورین اورا مجبور به ترک حیات کرده بود
روحش شاد
نتیجه اخلاقی: هر کس به روی مدیری می شاشد تاوانش را هم می دهد.
30/5/85 - تهران
+ به دوست ۷
امشب میخواهم از مرگ برایت بگویم، تا حال به مرگ اندیشیده ای؟ به مرگ خودت، یکی از بستگانت، همسایه یا دوستت، همکلاسی و یا هر کس دیگری، یک لحظه چشمانت را ببند و تصور کن! با مرگ تمامی دنیا از تکان و حرکت باز میایستد، گوش دیگر نمیشنود، چشم نمیبیند، سینه نفس نمیکشد، قلب نمیتپد، مغز از تفکر باز میماند و خیلی چیزهای دیگر، عزیزترین کسانت نیز از تو هراس خواهند داشت و فردای همان روز به گورستانت برده و ترا به دامن خاک میسپارند. راستی چرا آدمها از مرده میترسند؟ مگر نه اینست که مرده حتی نفس هم نمیتواند بکشد؟ موجودی که دگر وجود فعال ندارد چه قدرتی دارد که آدمی از او بترسد؟ بگذریم، بر مزارت دسته های رنگارنگ گل میگذارند و سنگ قبری که مشخصات تو را بر آن حک کرده اند. ولی این گور و سنگ رویش را من نفهمیدم که برای مرده است یا برای زنده ها؟ هر چند فرقی نمیکند. تازه! به من هم مربوط نیست، کاش! میدانستم. برای یک لحظه هم فکر اینکه مرگ پایانی باشد بر حیات آدمی، عذابم میدهد،هیچ مفهومی ندارد( به نظر من) چند روزی را با غمها و شادیها، اشکها و لبخندها، رنجها و لذات و ... و ... ( هر چند خیلی ها از بندهای دوم بی بهره اند) زیستن و بعد هم خدا حافظ زندگی! و تازه برای خیلیها بدون خداحافظی رفتن، نه، اصلاً بهتره که نیمه شب به این چیزها فکر نکنم چون حتی برای رفتن به حیاط و زدن مسواک هم ترسی تیره به سراغم آمده و خیلی اتفاقات عجیب دیگر خواهد افتاد. من در خیلی موارد وقتی با برهان خلف مسئله ای را حل میکردم ظاهراً قضیه ثابت میشد ولی ته دلم راضی نمیشد، دو خط موازی همدیگر را قطع نمیکنند. فرض کنیم قطع کرده اند، پس ثابت میکنیم موازی نیستند، پس فرض ما غلط بوده بنابراین همدیگر را قطع نمیکنند. اصلاً چه معنی داره که آدم چپه بره؟ یا دور بزنه؟ موضوع را؟ حوصله کن، موضوع را فراموش نکرده ام، یاد کلاس درس هم نیافتاده ام، میخواهم مرگ را با زندگی تعریف کنم، باز هم ته دلم راضی نیست ولی چه میتوان کرد؟ مرگ وقتی به سراغ آدم میآید که زندگی از پیشش رفته باشد.حال نمیدانم اوّل مرگ میآید؟ یا زندگی میرود؟. به هر حال هوی همدیگرند، آبشان تو یک جوب نمیره. تا اینجا مرگ را در مقابل زندگی تعریف کردیم، زندگی مال زنده هاست با تمامی خصوصیاتش، زنده زندگی میکند، نفس میکشد پس هوا میخواهد، راه میرود پس زمین میخواهد، نان میخورد و اگر باشد خیلی چیزهای خوشمزه دیگر را نیز، آب مینوشد، و باز هم ... مکان میخواهد برای زندگی و خیلی حریص است در بدست آوردن نسب، شاید من درست نتوانستم بگویم نسب، نسبیت، متعلقات یا هر اسم دیگری، ازدواج میکند تا در دنیا یک همسر به اسم او و برای او باشد، خانه بنا میکند تا خانه ای به اسم او و برای او باشد، فرزند میآورد ، شغل و حرفه مییابد، مزرعه آباد میکند و خیلی چیزهای دیگر تا نسبت دهد به خودش هر آنچه میتوان نسبت داد. اندکی از خواص زندگی گفتیم، ما که مرگ را در مقابل زندگی تعریف کردیم پس نامش را مردگی مینهیم. مردگی چتریست که زندگی مردگان را به زیر سایه ی خود بیرنگ میکند یا شاید هم رنگ دیگری به آن میدهد، هرچند رنگ هم مال زنده ها و زندگی است، ولی چاره ای ندارم چون تعریف دیگری برایش نداشتم. مرده نفس نمیکشد پس هوا و آسمان نمیخواهد، نان و آب و زمین و خیلی چیزهای دیگر نمیخواهد، من میگم تمام تعلقها مال زندگی است، او مرده که از قید این نسبتها خلاص شود، تا اینجا میشود فهمید منظورم اینه که قبر برای زنده هاست نه مرده، آره زنده ها قبر میسازند و مرده هایشان را در آن میگذارند تا بگویند: این همسر، این فرزند، این شغل و سمت، این خانه، این ماشین، این باغ، این شهر و ... که مال من بود بسم نیست! این قبر هم قبر مرده ی من است. زندگی خواستن است، مردگی رها کردن نمیخواهم بگویم که مردگی بهتر است از زندگی ولی مرده ها بهترند از زنده ها! لااقل خیلی هاشان از خیلیها. و باز هم تمام ولی اگر زنده بودیم ادامه خواهد داشت. 6/مرداد/78 تبریز
+ به دوست ۶
سالها پیش پسرعموی دوستم که از ما بسیار کوچکتر بود با آب وتاب از عاشق شدنش می گفت، به جایی رسید که دیگر نتوانست ادامه دهد فقط گفت: حس میکردم سوار چرخ فلک شدهام و دارد به سرعت پایین میآید.
من تا حالا سوار چرخ فلک نشدهام ولی از فیزیک دبیرستان به یاد دارم که وقتی یک جسم مثلاً یک آسانسور به سمت زمین شتاب می گیرد، شتاب اعمال شده به بر محتویات آسانسور، حاصل تفاضل شتاب زمین و شتاب آن جسم میباشد، یعنی هرگاه آن شتاب با شتاب گرانش زمین 9.8 متر بر مجذور ثانیه برابر باشد شتاب اعمال شده بر محتویات آن جسم صفر میشود، یعنی بی وزنی کامل و حتماً به کامبیز هم هنگام عاشق شدن همین حالت بی وزنی دست داده که تداعی کننده چرخ فلک بوده است.
راستی مایکل عشق چیست؟ عاشق کیست؟ و عاشق شدن یعنی چی؟
عشق نوازش شاخ درختان است به انگشت نسیم، عشق جاروب کردن دشتهاست به تشعشع آفتاب، عشق تولد یک کودک است، حال پسر یا دختر، عشق سیلی آقا معلم است که در گوش شاگرد تنبل نواخته میشود، عشق یک ساعت سیر گریستن است، عشق مکیدن پستان یک مادر توسط کودک، عشق 48 ساعت مرخصی تشویقی است، عشق شکافتن دل زمین به تیزی خیش، عشق یک جلیقهی نجات است،عشق، گم شدن و بعد پیدا شدن است، عشق جامه دریدن است و پرواز، و پر زدن، عشق دو کلمه حرف حساب است، عشق پرواز قاصدک هاست و سرگردانیهایشان،عشق نغمهی محزون مرغ عشق است، عشق پانصد تومان عیدی است، عشق یک شب را ستاره دیدن است، عشق یک عالمه لواشک و تمبر هندی است، عشق نیست شدن و هست شدن به هستی لایزال است ...
نه! عشق فقط عشق است! و یا صدای زنگ تلفنی که ساعت شش صبح مرا بیدار میکند و من با جامی از خنده و نشاط به استقبال آن روز می روم. فعلاً تمام ...
5/مرداد/78 تبریز
+ به دوست 5
البته یک مقداری هم نسبت به خانمها بدبین هستم، نه! خدای ناکرده فکر بد نکنیم، یک تفکر و ایدهای بر من غالب شده که کمی عذابم میدهد و آن اینکه:
پسرک تنها و خسته از شیطنتهای روزانه در گوشهی اطاق نشسته، دفتر مشق فردایش را با بی میلی ورق میزند و آنگاه با خود میاندیشد، یک روزی من هم دکتر یا مهندس میشوم، یک خونهی بزرگ در بهترین جای شهر با تمامی وسایل لوکس موردنیاز یک زندگی راحت، یک باغ بزرگ که ویلایی زیبا را در بر گرفته و استخری که درختان در حصار باغ دواری به دور آن کشیدهاند، چند اردک وحشی چشم باغبان را دور دیده و تن زیبای خویش به زلال آبی آب استخر سپردهاند، حداقل یک اتومبیل گرانقیمت و چند حساب بانکی با کلی پسانداز و آنوقت با دم دست ترین دختر که زیاد با وی صمیمی هستیم، دختر همسایه، دختر خاله و یا همکلاسی، چه فرقی میکند؟ ازدواج میکنم و هیچ منت نمیگذارم که حتی لباس سفید عروسیش را نیز فراهم کرده تا بیاید و شریک زندگی من شود و اما دخترک برای اینکه به بابا بفهمونه که دستوراتش را اجرانکردن چه پیامدهایی دارد شام نخورده به اتاقش میرود، کلی اشک ریخته و در را پشت سر خود قفل نموده و پرده را میکشد، شستی کلید برق را هم زده و اتاق را تاریکی و سکوت فرا میگیرد، حوصلهی پوشیدن لباس خوابش را ندارد و با همان لباس شب به زیر لحاف رفته و با خود میاندیشد، یک روز که با پدر مادر ویلای شمال برمیگردیم، برای تازه کردن نفس و زدن آبی به سر و روی به لب رودخانهی کرج رفته، همان لباس سفید چینداری که عزیز جون شب تولدم به من کادو داده بود را زیر مانتوام که دکمه هاشو نبستهام پوشیده دست در خنکی آب دارم و دل در رکاب رویاها، در همان موقع یک پسر خوش تیپ، صادق و مهربان، دکتر یا مهندس، با یک حساب بانکی و کلی پول، ویلای زیبایش در کلاردشت بینظیره و نمای خانه بزرگش با رنگ ب ام دبلیواش ست است از ماشینش پیاده شده و به سمت رودخانه قدمزنان پیش میآید، دستای کشیده اش را بلند کرده و انگشتای بلند و مردانهاش را در چین موهایش به حرکت درمیاورد، با اینکه من حواسم به او نیست و دلم هم همچین نمیخواهد ببینمش ولی نگاهمان در هم میامیزد، یک دل که نه! هزار دل عاشق میشود، چندین و چند بار به خواستگاریم میآید، تمامی شروط مرا قبول میکند و با هم زندگی مشترکی را که همه چیزش از اوست شروع میکنیم، البته منت گذاشته و سخت ترین بند قرارداد شراکت یعنی «بله» را من میگویم.
آره! همه این جوری نیستند ولی تقدیر را چه دیدی؟ اگر روزی گذر من هم به چنین شریکی افتاد چه کنم؟ کسی از باطن آدمها چه میداند؟ و تازه از رویای نیمه شبشان؟
به هر حال ما هم از رویای نیمه شب خویش برای تو گفتم، خدا میداند که هیچ نمیخواهم به خاطر پسر بودن خودم از رویاهای پسر دفاع کنم چون به هرحال براین باورم که آن انسان است که دختر است و یا پسر و من همیشه به همان انسان بودن بسنده کردهام ، یک انسان اگر پسر باشد میتوان با وی دوست، همکار و غیره بود و با دختر دوست، همکار و غیره و تازه همسر و همراه و همدل و خیلی چیزهای دیگر ....
و من اگر به مادرم میگویم نمیخواهم ازدواج کنم و او هم فکر میکند که کسی را زیر سر دارم یواشکی به شما گفته باشم! آره کسی را زیر سر دارم و او انسانی است که نمی شناسمش! تا خدا چه بخواهد و ما گذرمان کی به هم افتد – و باز هم فعلاً تمام ولی ادامه دارد. 5/مرداد/78 تبریز
+ یک داستان واقعی
سال 1356 بود، فروردین ماه و تعطیلات نوروز، مطابق هر سال چند خانواده از اقوام مادرم برای گذران تعطیلات به روستای ما آمده بودند و هر کدام چندین دختر و پسر همسن و سال من داشتند. بزرگترها به سیاحت در طبیعت اکتفا می نمودند،جوانترها قلاب ماهیگیری در دست و با یک پلاستیک طعمه ماهی که معمولاً کرم خاکی بود یا روده ی مرغ یا خمیر نان که با پنبه مخلوط شده بود به سیمینه رود پناه برده و گاهی به ندرت ماهی هم میگرفتند.
من و بچه های هم سن و سالم برای چیدن گیاهان صحرایی خوردنی و فصلی که در بهار می رویند نظیر شینگی و کنگر و اسفناج به صحرا می رفتیم.
اکثر بچه ها بیلچه های کوچک مخصوصی داشتند. آن روز من هم یک پیچ کوشتی بزرگ دسته سبز چکش خور خارجی که متعلق به داداش بزرگم بود را برداشتم و با بچه محلها راهی کوه و کمر شدیم.
عصر قشنگی بود، آواز خواندیم، چرخیدیم، هر کدام با روسری مادرمون پیش بندی بسته بودیم و سر دیگر پیش بند را در دست چپ گرفته و بخچه ای رو باز ساخته بودیم که چیدنیهای صحرایی را در آن می نهادیم.
دم دمای غروب یکی از بچه ها آتشی درست کرد و چایی بار گذاشت، نه قوری داشتیم و نه کتری، بطری روحی که سموم کشاورزی در آن است را تمیز شسته بودند و پس از چند بار جوشاندن آب و ریختن آن آماده بهره برداری بود،
بطری را از آبی که تو گودی تخته سنگی جمع شده بود پر کردند و روی آتش گذاشتند، کمتر از 10 دقیقه بعد آب جوش آمد به آن مقداری چای خشک زده و کنار آتش گذاشتند، چایی بوی آتش و دود گرفته بود، غلیظ و پر رنگ بود ولی خوشمزه بود تازه با نان و پنیر کوزه و شینگی نشسته نمی دونید چه مزه ای داشت، بخاطر ندارم ما گرسنه بودیم یا بساط عصرانه ما به راه، که با بلعیدن هر لقمه از آن نان و نوشیدن جرعه های چایی تکثیر و رشد سلولهایم را حس می کردم.
خورشید به سمت غروب خیز برداشته بود و هوا رو به سردی نهاده بود، موقع برگشتن به روستا بود، پیش بندها را باز کردیم و سبزی هایی که داخل گودالهای کوچک دپو کرده بودیم را داخل روسری ها ریخته و از دو طرف آن را گره زده و بخچه ها را روی سر نهادیم و با آواز و خنده راهی روستا شدیم.
یک لحظه به فکرم رسید که بخچه ام را چک کنم تا چیزی گم نشده باشه، هر چه گشتم فایده نداشت پیچ کوشتی دسته سبز چکش خور خارجیم گم شده بود.شروع کردیم به جستجو، هر جایی که از آن رد شده بودیم را گشتیم، چندین و چند بار محتویات بخچه را روی زمین ریخته و محویاتش را چک کردیم تک تک بچه ها از من نگرانتر این سو و ان سو می رفتند و هر از چند گاهی یکی فریاد میزد پیدا کردم و خم میشد ولی یا تکه ای تستخوان بود یا هر چیز دیگری الا گمشده اصلی.
کم کم ترس از رفتن به خانه بدون پیچ کوشتی دسته سبز چکش خور خارجی بر من غالب شد و زدم زیر گریه، یکی از دخترها به نام مینا که چند سالی از ما بزرگتر بود و ملّای بازیهای ما بود و سرپرست کاروان کوچک ما ( الان می فهمم خیلی چیزهای بد و خوب را همان وقتها میدانست در حالی که من بعد از دانشگاه و خدمت سربازی بلد شدم) در حالی که چشمان درشت و رنگیش برق می زد گفت: فهمیدم کار کار شیطان است و من الان دهانش را می بندم و مطمئنم که پس می دهد، در حالی که گریه می کردم گفتم: اگر پس نداد؟
و او فوراً جواب داد، در قیامت هر دو سینه مامان شیطان یا هرکسی که پیچ کوشتی را برداشته باشه به هم می چسبد و خودش هم کچل می شود.
همگی دور مینا حلقه زدیم، چند تکه سنگ تخت خواست، با بیلچه کوچکش یکی دو سانتی متر خاک نمدار وسط دایره را کند و اولین تکه سنگ را گذاشت و به بچه ها گفت: همگی پشت به مرکز دایره انسانی ما به زمین تف کنید و خودش هم بسم الله یی گفت و روی سنگ اول مقداری از آب دهانش را ریخت و سنگ دوم و سوم را نیز به همین صورت و سنگ های چهارم و پنجم را به گل چسبیده به کفشهای من آغشته کرد و صلواتی فرستاد و بر سنگهای قبلی نهاد و آخر سر هم تکه سنگ های ششم و هفتم را مثل سه تای اول با آب دهان و گفتن بسم الله بر هم نهاد و بعد شروع کرد به خواندن وردی و از ما خواست تکرار کنیم.
همگی در تاریکی غروب، اسم شیطان شنیده، کمی ترسیده بودیم و با صدای بلند پس از مینا تکرار می کردیم.
شیطان! لعنت به تو، به ذات تو، دهانت بسته است، دستات باز است، گمشده ما را پس بده و گرنه خودت کچل شوی و سینه های مامانت به صحرای محشر به هم بچسبد.
امیدی به یافتن گمشده ام نداشتم ولی کمی آرام شده بودم و دیگر گریه نمی کردم، در گروه ما پسری بود به نام احمد، یکی دو سال از من بزرگتر بود ولی جثه ریزی داشت و چون چشمهایش بسیار کوچک بود و شبیه شرقی ها به او احمد کوره می گفتند، گوشه ای دور دست بالای تپه را نشان داد، جایی که هیچ کدام از ما پا بدانجا نگذاشته بودیم و فریاد زد: اینهاش شیطان پس داد و شروع کرد به دویدن به آن سمتی که نشان داده بود، همگی شوکه شده بودیم، بچه ها به شوخی می گفتند ما که سالمیم نمی بینیم ولی احمد کوره می گه اینهاش! به هر حال پس از مدتی مات و مبهوت همدیگر را نگاه کردن دنبال احمد در حالی که پنجاه قدمی از ما جلو افتاده بود شروع کردیم به دویدن همزمان داد می زدیم و سر و صدای عجیبی به راه انداخته بودیم انگار گروهی سرخ پوستیم و به دنبال شکار می دویم.
احمد کوره ایستاد، دست کرد لای علفها و پیچ کوشتی دسته سبز چکش خور خارجی مرا از زمین برداشت، اشک در چشمان من حلقه زد، بچه ها مینا و احمد و شیطان را تشویق کردند و ما به خوشی و خرمی به خانه باز گشتیم، تعطیلات تمام شد و هر کدام به دیار خود باز گشتیم و من آنقدر به بستن دهان شیطان ایمان پیدا کرده بودم که به دنبال هر فقدانی معرکه می گرفتم و دسته ای دور خودم جمع کرده و مراسم بستن دهان شیطان را با تمامی جزئیاتش اجرا می کردم، گاهی موفق می شدم و بیشتر اوقات صاف نبودن سنگها، خنده یکی از بچه ها، سرما خوردگی خودم که آب دهان را آلوده می کند و هزار و یک دلیل دیگر را بهانه می کردم ولی ذره ای از باورم به این مراسم شیرین کم نمیشد طوری که حتی سالها بعد بدنبال نا پدید شدن ژنرال نوریه گا حاکم وقت پاناما دلم میخواست چون گمشده شخص بزرگی است نفر بزرگی مثل دبیرکل سازمان ملل هفت تخته سنگ بزرگ را روی هم بچیند در حالی که نفرات دور دایره انسانی، آدمهای بزرگ و مهمی هستند و تهدیدات هم کمی چاشنی دارتر شود مطمئناً شیطان ژنرال را پس می دهد.
من بزرگ و بزرگتر شدم، گذشت ایام پیچ کوشتی دسته سبز چکش خور خارجیم را از یادم برد، مراسم بستن دهان شیطان با وردها و باورهای عمیق دوران کودکی هم فراموشم شد، سال 1379 زمانی که احمد کوره پس از 28 ماه خدمت پس از قطع نامه 598 از سربازی برگشته بود با چند تا از بچه محلها به دیدنش رفتیم، از هر دری سخنی به میان آمد، احمد شروع کرد به تعریف قصه تکراری ایام خدمت، از اون تعریفها که هنوز هم با اینکه خودم سربازی رفتم برایم حل نشد، پای صحبت هر سرباز ترخیصی می شینی می گوید: البته جای من راحت بود، نگهبانی؟ اصلاً با دمپایی خدمت می کردم، موهام همیشه از الان تو بلند تر بود، این آخری هم به خاطر عکس پایان خدمت کوتاه کردم، چند نفر سرباز گماشته و امربر داشتم، بیشتر وقتها خونه سرهنگ ... می رفتم و .... به هر حال احمد می گفت و می گفت تا اینکه ناگهان مثل جن گرفته ها از جا پرید، برقی در چشمان کوچکش پدیدار گشت و گفت: راستی ناصر قبل از انقلاب یادته رفتیم صحرا و ... همه حوادث را مو به مو تعریف کرد و در آخر گفت راستشو بخواهید پیچ کوشتی را خودم برداشته بودم، بد جوری چشمم را گرفته بود تا اینکه اون مینای لعنتی گفت سینه های مادرش به هم می چسبد، تازه خودش هم کچل می شود، طوری که شما نفهمید آن نقشه را سر هم کردم.
همگی خندیدیم و حسابی شربت و شیرینی خوردیم و من یک باور فراموش شده قدیمیم، ا که دوباره برایم زنده شده بود را آرام و به تنهایی شستم، کفن حقیقت بر تنش کردم و آن را در گورستان خرافات برای همیشه دفن کردم. 11/8/83 تبریز
+ به دوست 4
دیشب تا ساعت چهار صبح نشسته بودم، کمی به گذشته بازگشتم، نه آنقدر که دوران بچگی در خاطرم آید، به زمانی فکر می کردم که دلم می خواست زودتر خدمت سربازیم تمام شود، درسم را سامانی بدهم و آنوقت ازدواج کنم و خودم سامان گیرم.
خدمتم تمام شد، درسم هم رو به اتمام است و کار برای رشته ما که فنی است زیاد ه ولی راستش را بخواهید هیچ رغبتی به ازدواج ندارم.
سالها پیش یکی از استادان دوره کاردانی پیشنهاد کرد تا هنوز جوانید و چیزی حالیتون نیست ازدواج کنید و گر نه سن که رفت بالا و چیزی از دنیا فهمیدید محاله تن به این کار دهید.
اولش فکر کردم که به آن روز رسیدهام، ولی نه! من در این سن و دوره از زندگی هم به این گفته باور دارم که در کنار تمامی مردان بزرگ یک زن بزرگ هم بوده و هست، و از آنجایی که دل من هم بزرگی را طلب میکند، یا من خیلی بزرگم، که نیستم و یا اینکه زن بزرگی در اطرافم یافت نمی شود که این هم مطمئناً نادرست است و اما دلیل اینکه نمی خواهم ازدواج کنم چیست؟
من نمی خواهم یک نفر زن بیابم که با هم ازدواج کنیم و دوتایی چرخ زندگی را بچرخانیم، بلکه بر این باورم که من یک نفر مرد، با یک نفر زن، یک نفر و فقط یک نفر زوج را تشکیل داده و به چرخاندن چرخ زندگی یک نفریمان ادامه دهیم چون اصلاً نمی خواهم آن چرخ یک بار به این طرف و بار دگر به آن طرف میل کند و اگر دو نفر در راندن آن سهیم باشند حتماً این اتفاق خواهد افتاد.
خیلیها دوست دارند زنشان نیمی از پیکر ه زندگی آنها باشد، با ورود به خانه تمیز، با چای قندپهلو و نگاهی مهربان از وی پذیرایی شود.
بعضی از آقایان می خواهند زنشان دوشادوش آنان در بیرون و درون خانه فعالیت داشته و ..
ولی من، باز هم ناچاراً باید بگویم چون دیوانهام، (فقط دیوانه جماعت با بقیه آدمها این همه فرق دارند) به هیچ وجه تحمل اینکه کس دیگری در زندگیم با من شریک شود را ندارم.
یا باید من و او در نفر سومی که گفتم ذوج ماست حل شویم و یا اینکه ازدواج بی ازدواج.
( الان سالها از اون موقع می گذرد خیلی از معیارهایم تغییر کرده یا مجبور شدم تغییرشان بدم، ازدواج کرده ام و به شراکتی نابرابر تن داده ام، خانمم شکر خدا آدم خوبی است و به انتظار پایان دفتر حیات روزها و شبها را سپری می کنم )
به خانم برقعی که متین بود و با وقار و شاید اسم مرا هم به خاطر نداشته باشد.
30/تیر/77
+ کریسمس
دوستان سلام
پریای نازنین منو به بازی یلدا دعوت کرده بود، هنوزتو فکر این بودم که من پیر مرد چی دارم که در مورد خودم بگم؟ که از جانب بهناز خانم گل هم دعوت به بازی شدم.
به هر حال برای اینکه شرط ادب را بجای آورده باشم مطالب زیردر مورد خودم که شاید شما نمیدونید را اینجا یواشکی می نویسم.
1) من آدم حساس و زودرنجی هستم که هیچ کینه ای در دل ندارم ولی به سرعت و به راحتی میتوان عصبانیت مرا دید و زمانی که عصبانی میشوم برای چند ثانیه هیچ منطق و قانونی نمیشناسم و چیزی را که در عرض چندین سال ساخته ام در همان چند ثانیه خراب می کنم ( بین دوستان و همکارانم خشم صوفی واژه مصطلحی است) .
2) عاشق غذا و موسیقی و آداب سنتی، گردش در طبیعت، شنا، کشاورزی و دامپروری و خرید لباس هستم.
3) از رشته مهندسی برق، دروغ، تعارف، سبزی پاک کردن و لباس شستن بیزارم.
4) از سال 75تا سال 79 از هر دختری که میدیدم خوشم میومد.
5) نمره انضباط من در سالهای چهارم ابتدایی و سوم دبیرستان (ثلث دوم) -7- بود.
با این اعتراف که به سنگ و چوب و آب و خاک این دنیا هم عشق می ورزم، حال چه رسد به شما دوستان عزیزم که تاج سر مایید میلاد حضرت مسیح ، پیام آور صلح و دوستی و سال نو میلادی را حضور یکایک سروران تبریک می گویم، درخت آرزوهاتان سبز و میوه احساستان شیرین.
حاج احمد عزیز ، یکای نازنین، ژاله خانم مهربان، شادی جان و نیلوفر عزیز و یه کمی شیطون را به بازی دعوت می کنم.
سبز باشیذ
7/10/85 - تهران
+ به دوست 3
و اما باز هم بگویم از شب تنهایی یک دانشجو، ساعت دو و نیم نصف شب است، فریبرز زنگ می زند و از وضعیت امتحان فردا می پرسه، تعجب می کنی نه ؟ چه دوست وقت ناشناسی؟ ولی جاکسون شبهای ما شب است مثل شب برای تمامی آدمها ولی تا صبح بیداریم نه مثل بیشتر آدمها، به هرحال وقتی دوستم میفهمه که امتحانات دانشگاه آزاد نیز به مانند دانشگاه دولتی تعطیل نشده کلی به خودش بد و بیراه گفت که چرا خوب نخونده و دانشگاه دولتی قبول نشده تا حال به خاطر وقایع دانشگاه امتحانات ناخوانده اش تعطیل بشه.
ساعت از سه گذشته و به دنبال یک نوار کاست از آقای شجریانم، باشد که با هزار تمنّا، ضبط صوت عتیقه ی اتاقمان که من به وی لقب تراکتور داده ام حوصله ی خواندن داشته باشد، البته با پاشیدن کلی الکل به هد و قرقره هایش و استفاده از چندین چوب کبریت، آینه و رمل و دعا و ... به هر حال کاست معمای هستی را می یابم، این آلبوم اسم قشنگی دارد، حقیقتاً هستی یک معماست، اگر حرف دلم را بنویسم و بگویم خواهند گفت: جبری است ولی چه جبری باشم چه هندسی و یا هر چیز دیگرم بنامند می خواهم بگویم: به لطف خدا و به سبب پدر و مادری که بچه اشان را دوست دارند، بچه ای معصوم و بی گناه پا به عرصه ی هستی می گذارد و قدم در راهی می نهد که نه رغبتی به آن داشت و نه به اسرار آن آگاه بود و نه هیچ معادله ای از آن برای بزرگترانش معلوم بود، به هر حال من نمی گویم، شما که جبری نیستید بگویید، در پی دعوت چه کسی قدم بر عرصه ی هستی معما گونه گذاشتی؟ آیا در آمدن و نیامدن اختیاری داشتی؟ از کجا آمده ای ؟ کی و به کجا می روی؟ اختیار آمدن و ماندن و رفتنت دست کیست؟ تا کجا می توانی بروی؟ و تا کجا می روی؟
تا حال شد چند معادله با چند مجهول، آیا اگر سیاهی زنگی بودی راحت تر نمی توانستی سیر آفاق کنی؟ اگر رنگ چشمهایت آبی بود و موهایت بور، چطور؟ یا اینکه زرد بودی با چشمهایی که انگار خجالت می کشند پرده ی پلک را کنار بزنند چی؟ یا سرخ پوست بودی و ساکن جنگل های آمازون؟ شاید هم اسکیمویی سورتمه سوار، قدت اگر کمی بلند تر بود مادر خوردنیها و شیرینی جات را بالای رف نمی گذاشت که دور از دسترس تو باشه، خوب دستت می رسید، اگر کمی لاغرتر یا تپل تر بودی، اگر دماغت کوچک تر یا درشت تر از اندازه ی اکنون بود؟ آیا زندگی کردن برایت راحت تر یا سخت تر نمی بود؟
اگر زبانت آذری بود، فارسی، عربی و یا شاید انگلیسی، فرانسوی و یا هر زبان دیگری آنگاه صفحات دفتر هستی را چگونه می نوشتی؟.
در نظر بگیر ! دختر یک گله دار بودی در استرالبا، یا یک بازاری تبریزی، یک شوفر تاکسی در بوئینوس آیرس، یک روحانی مشهدی، یک بنگاه دار تهرانی، یک کارخانه دار آمریکایی، ماهیگیری کانادایی یا شاید هم یک شکارچی آلاسکایی، به هر حال همین یک تغییر کوچک چه تاثیری بر زندگی تو می گذاشت؟ حال برگردیم به سراغ جبر و تعداد مجهولات معادله ی زندگی ما، اگر باز هم بپرسم هم من خسته می شوم و هم شما، دفتر بی نوا هم که حرفی نمی زند و پیوسته به سوی آخرت ره می پیماید، راستی آخر ت یک دفتر یادداشت چیست؟ اگر در دست آدم منضبطی باشد تمام صفحاتش سیاه می شود و بعد چی؟ پایان کار یک خودکار بیک آبی چیست؟ سرانجام هستی چه می شود؟ و آخرت ما چی و کجاست؟
روزانه هزاران برگ کاغذ نوشته می شوند.
بعضی ها در گاوصندوق و صندوق های امانات نگهداری می شوند و برخی در فایلها و دفاتر، بایگانی، و بیشترشان پس از خرد شدن یا مچاله شدن و خیلی ها بدون اینکه هیچ کدام از اعمال فوق را نصیب ببرند دور انداخته می شوند، جکسون از اینکه دور انداختنی باشم ناراحتم، حال خرد شده یا مچاله شده یا درسته و سالم به هر حال نمی خواهم انداختنی باشم حتی اگر تو گاو صندوق نگهداری نشوم لا اقل می خواهم که صفحه ای باشم بر دفتر خاطرات پسرکی که شبهای غربت و سربازیش را بر آن نقاشی می کند، یا شاید هم دفترچه ی شعر دختری دبیرستانی که اسم و آدرس همکلاسی هایش و از هر کدام خاطره ای را بر آن می نویسد، شاید هم یک صفحه از دفتر املای شاگردی تنبل که تنها نمره بیستش بر آن نقش بسته، هر چند معلم هیچ ندانست که آن یک بار را تماماً تقلب کرده است به هر حال فعلاً تمام ولی همچنان ادامه دارد. 25/تیر/78 – تبریز
( مریم و تکتم 2 تا از دوستان خوبم بودند، از آنجایی که به مایکل جکسون علاقه داشتند اسم اولی را مایکل و دومی را جکسون گذاشته بودم یعنی این نامه هم به تکتم نوشته شده است)
+ به دوست 2
امشب میخواهم از شب های تنهایی یک دانشجو برایت بگویم، در طبقه اول ساختمانی، سوئیتی اجاره کرده ام که پنجره ای دارد رو به خیابان، آنطرف تر تپه ایست که شهرداری مثل تمامی تپه های اطراف شهر جهت کاشت جنگل مصنوعی دامنه اش را خط خطی کرده و هر روز که نگاهش می کنم صورت دختران کرد در نظرم مجسم می شود که در سوگ برادر صورت خود را به ناخن تا زیر چانه خراشیده اند، هر از چند گاهی صدای گوش خراش موتور نامیزان کامیونی که بار خیار شور دارد و از باسمنج می آید و گاهی بوق انکر الاصواتشون که به معنی سلام تقدیم مردم می کنند رشته افکار مرا پاره که چه عرض کنم، اعصابم را روی سندان آهنی گذاشته و بسان کفشهای بی نوایی که با ضربات چکش آهنی به تنش میخ های فولادین فرو می کنند تمامی سلول ها و رشته هایش را ریش می نمایند، چند شبی است که باد بی وعده یا غیر مرسومی وزیدن گرفته و به جهت طرحهای مهندسین معمار ما که ساختمان ها با نسیم ملایمی ساز دهنی می نوازند و کمی که باد سرعت گرفت زوزه ی باد از لای خطوط شکسته پنجره ها و دیوارها سالن تمرین هنرآموزان ویولون را به یاد آدم می آورد جبهه ای دیگر به خطوط نبرد من و پریشانی افزوده است، سر و صدای بیرون را می توان تحمل کرد ولی با صدای ساز کوک نشده قلبم چه سان بسازم؟ که هیچ کدام از تصنیفهایش هارمونیک نیست، می خواهی یک مقدار بیشتر از قلبم بگویم؟ تا حالا بچه ی لوس ِ ننر ِ یکی یکدونه و از خود راضی را دیده ای که چه بلایی سر پدر و مادرش میآورد به ویژه وقتی که چشم های دو تا میهمان را هم نظاره گر احوال بیابد، باور کن که طفل دل من از او بسی بازیگوشتر است، لا اقل آن بچه تضادها را به دنبال هم و از پس همدیگر می خواهد ولی دل من یک چیزایی از من می خواهد عجیب، مثلاً می گوید سردم شد از بس گرممه پس پتویی می خواهم تا خنکم گرداند، آتشی می خواهد که عطش را فروکش کند، و آبی که آتش زند هستی دل را و خیلی چیزهای عجیب دیگر، شام من که معمولاً خلاصه شده به غذایی که تخم مرغ همه کاره آن می باشد معمولاً تا ساعت یازده و نیم آماده شده و دوازده و نیم چایی بعد از شام نیز صرف شده است، کمی گپ خودمونی و چند دقیقه ای تماشای فوتبال،( از اینجا به بعد نوشته ام گم شده الان هم خاطرم نیست چی نوشته بودم پس خلاصه می کنم 29/9/85) ساعت که از 2 نیمه شب گذشت هماندم که تو عزیز در خواب نازی شب های تنهایی من شروع میشود. مدتی را به ورق زدن روزنامه که معمولاً تاریخ آن را نمی نگرم سپری می شود بعد خوندن کتابی، مقاله ای یا حتی نوشتههای بی در و پیکر خودم، اگر مهمون داشته باشیم معمولاً یک دست شلم (رک) باهاشون بازی می کنم و براشون چایی و چاشت نیمه شب هم تهیه می کنم، درس های فردا را با بی حوصلگی و با دور تند ورق می زنم و پس از نماز صبح به روی تختم دراز کشیده و زجر آورترین کابوس زندگیم صدای زنگ ساعت است که اعلام می کند موقع رفتن به دانشگاهه، من که فقط و فقط به میل خودم عمل می کنم و کلاسهای صبحم را تعطیل می کنم از چه روی هر شب ساعت را کوک میکنم و هر روز ساعت 8 آن را خاموش، چرا بی خیال نمیشم؟ نمی دانم!
فعلاً تمام، ادامه دارد
21/4/78 تبریز به دوست عزیزم تکتم ( هر چند قهر کرد و رفت)
+ به دوست ۱
ساعت به تندی می گذرد (البته وقتی که زمان را نیاز دارم و فقط همان اوقات).
دور و برم را موجودات بی رحمی احاطه کرده اند که با اینکه با بیشترشان تشابه دارم ولی حس می کنم از یک دیار نیستیم یا به قول امروزی ها، هم سایز هستیم ولی مارکمان یکی نیست.
سالهاست با غم و غصه بیگانه ام ولی ارزانترین و بی دردسرترین دارایی است که خود به سراغ آدم می آید و همه می توانند فراوان از آن بر خوردار باشند، حتی آنانکه چرخ تقدیر بر پیشانیشان مهر ناکامیاب حک کرده و چه بسا فراوان تر از بقیه.
گه گاهی سیگاری روشن می کنم، محکم به ان پک زده و دَمِ گرم و گرفته اش را تا عمق رگ و خونم به کام می کشم، ولی چه سود که لحظه لحظه همدم و مونسم را می بینم که با لب سرخ و سینه ی آتشین آرام آرام سراشیبی حیاتش را طی کرده و به ناگاه جان می سپارد.
با اینکه میان جمع هستم ولی احساس تنهایی عمیقی می کنم، مریم تنهایی عمیق، هیچ میفهمی تنهایی عمیق یعنی چی؟ و هیچ میدانی چقدر عمیق؟!
مهم نیست دیگران در مورد من چه اندیشه خواهند نمود؟ برای اینکه جمله قشنگ تر باشد، چه خواهند اندیشید؟ همینقدر می دانم که می خواهم کاش خیلی از آنها نبودند، البته شاید تو بگویی چه قدر خود خواه! صوفی که نباید از این حرفها بگوید یا بنویسد، خوب خودت نباش! چرا خیلی از آنها نباشند؟
بله عزیزم می خواهم خودم نباشم، همیشه گفته ام کار کردن با یک نفر بهتر و راحت تر است تا یک جامعه، امّا در آنصورت دیگر هیچ کس نیست برای منی که نیستم، من که نمی خواهم هیچ کس نباشد، هنوز هم هستند کسانی که دوستشان دارم، به خاطر پیوند خونی که با خانواده ام دارم از آنها نام نمی برم ولی اگر من نباشم دیگر رضوی هم نیست، تقی پور هم نیست، مریم بهترین خانم معلم دنیا!، فرید، یوسف، یاسمن، سیامند، سیّد رضا، تکتم، و مریمم! (نه مریم همیشه هست و خواهد بود) و ... خیلی از کسان دیگری که دوستشان دارم.
سالها پیش یکی از فامیلها دختری داشت با چشمانی سیاه و کاملاً شرقی، در نگاه من زیباترین موجود عالم همان چشمان سیاه بودند، البته نه خود آن چشمها بلکه نگاهشان و شاید هم برق نگاه آن دو تا چشم سیاه و کاملاً شرقی!
هزاران و هزار بار در نقّاشیهایم آن دو تا چشم را کشیدم - همه زیبا بودند امّا نه! هیچ کدام به زیبایی چشمهای جمی نبودند، آخر چشمای نقاشیای من نگاه می کردند ولی برق نگاه نداشتند،
اگر من نباشم باز هم کسی هست که آن چشمها را نقاشی کند حتی بدون برق نگاه؟
قبلاً وقتی کسی از تفسیر حافظ می گفت یا بیان می کرد خیام از این شعر فلان منظور رو داشته خدا وکیلی ناراحت می شدم، اصلاً چه معنی داره که کسی حرف با منظور بزند؟
خوب حرف خودش منظور را می رساند ولی امروز می گویم هیچ کدام از این چیزها که نوشتم منظور اصلی من نبود و اگر کسی بخواهد جملات نوشته ام را بخواند نمی تونه بفهمد.
نوشته ی من را تو خودت بخوان و بدان چون یقین دارم که مرا می فهمی.
مثل گل سرخ بلبل را.
به مریم ثانی عزیزم با نگاه مهربان و دل دریاییش
13/4/78 تبریز
+ به فرمانده دادگر عزیز
آندم که سراسر آسمان را غم و ستارگان را قبای زرد ماتم فرا میگیرد حکایتی نو از شکایت دلی محزون، گفتن آغاز می کند و من، من اینک افسرده و تنها باز هم حدیث شب سیاه روزگار را مینگارم.
شاید این قصه ی کهنه دگر خریدار ندارد یا همچو دل من در همه عالم یک یار ندارد، شاید هم مرده و اکنون ز سر مهر درویشی بی نوا به گورستان متروکهای بر سرش خاک می پاشد و کودکی معصوم در فراقش اشک خون میفشاند و گلی پژمرده می شود و چشمهای خشک، شاید هم شاعر مهربانی ز راه رسد و آن را در خانه کتابی به یادگار بسراید.
صورتگر هستی بر چهرهی کسانی لبخند ترسیم کرد و بر رخ دیگری ماتم بنهاد و امّا اندر دل همه مهر و در سرهاشان شوق، آنهم فراوانِ فراوانِ فراوان.
خدای را ز چه روی این مردمان آیین مهربانی بنهادهاند به کناری و از آن هیچ سراغی نمیگیرند و نشانی نمیپرسند.
من که بارها و بارها و بارها چو دیدم که این انسان نمایان به امید و طمع نیل به اسکن و مقام و مستی به چه پستیها تن میسپارند، چهها خار و ذلیل میگردند و چه اهانتها به نام انسان روا می دارند قسم خوردم که دگر دوست ندارم کس را و به ندرت به سر کوی صداقت ننهم پای، به کناری بنشستم و از دور به نظارهی سیاه بازار زندگی پرداختم، کفاره قسم بدادم و به امید روزی که افق رنگ صفا بر رخ آسمان بنشاند و خداوند همه را به راه راست هدایت کند و من یکی از آن همه ! و جهان همچو آتش سوزنده و فریبنده نباشد یا فریبنده اما سوزنده، چه فرقی میکنه؟ بار دگر بر سر پیمان پیر مغان گشتم و پیمانه به دست سوی میکده بشتافتم و خود را فانی و شیخ را مانا و خدای را جاودانه یافتم.
در این ظلمتکده ی فانی خوشا امیدی نو، خوشا نویدی نو و خوشا نویدی به امیدی نو!
چه توان کرد که عالم همه بر سر لطف پدیدار بگشت و ز سر مهر بگشت ولی ناگه سر عصیان بنهاد و سراغ ره تاریک مکتب و مدرسه رفت و همه مهر و صداقت و جام آن را بنهاد بر سر راه همچو طفلی حرام.
ولی آندم که تجلی میگشت مهر آن داور یار به سراغ سینه من پیکی بفرستاد امید نام، که دگر بار بهار میآید و درختان شکفتن آغاز مینمایند و تو آنروز شادمانه جامه بدر ز تن و سبک بال به سراغ سرچشمه ی نور ز یم و بحر و برّ و بیابان گذری کن و برس بر سر قاف که در آن کوه حکایت ها هست ز بقا و آب حیات و به جام آسمان بنگر که شبانگه صد هزار ستاره ی معصوم آویخته بر گنبد مینایی آن طاق کهن، همه با تو همراه شوند تا طالع هستی نگری و خودت نیک ببینی که در پس هست، نیست در آید به شتاب و بدنبال نیست، هستی دگر جاودانه همچو چادری نو تن دختر حقیقت را ز چشم نا محرم پست که دگر در سرای هستِ کنون جای ندارد بپوشاند.
و تو اینک به خیالت منو ان مرد نامرد بانگاری که به سراغ پستی برود و به حریم حرم امن نا محرمی، چشم آغشته به پنداری شوم بیازد؟
هرگز! 3/2/75 ماکو-کلیساکندی
+ خواب
آسمان بر سر خویش چادر مشکینی کرد که بر آن خال ستاره پیدا
و دلم باز ز نو شیون شیدایی شب را سر داد.
با سیاهی نتوان یار شد که شب تار چون یار جفاکار بی وفا است و دل آزار
و ستاره نظری سوی تو و نظری سوی اغیار دارد-
و زمین مهد ریاکاری و تزویر و وادی ظلم و ستم، کبر و غرور است کنون
و نسیم ... چه نسیمی؟ که از نابرابری بر و بحر متولد گشته
و تنم ، این بند گران جانم که رهایی زو نتوانم بیجهت در عرصه ی بازار حیات بدواند من را، ترسم که جا بمانم ز کاروان بقا و نرسم به سرچشمه ی آب حیات
و دلم باز ز نو شیون شیدایی شب را سر داد.
پس:
از بیابان رختخوابی می سازم و زیر سقف آسمان با لالایی محزون شب به میهمانی خواب خواهم رفت،
خواب را من دوست دارم،
شهر شهوت،
شهر مستی،
شهر شرم است و حیا،
شهر عشق و
شهر بی خویشی است خواب،
من به خوابم دیده ام شاه و گدایی بر سر خوانی به یک خط بوده اند،
من به خوابم دیده ام لیلی و مجنون در کنار همدگر آرام در جوار مهر حق خوابیده اند،
من به خوابم دیده ام یک کودک عریان سیاه بی پدر با تمام کودکان این دیار در کمال بی نیازی از ته دل خندیده است،
من به خوابم دیده ام شمعی خندان و پروانه ای به دور او رقص کنان دیوان شمس بخواند،
من به خوابم دیده ام آن مادر پیر سیه پوش داغدار بر سر قبر پسر دید که یکباره دل خاک شکافت و جوانش لبخند زنان قدح به دست سوی مادر بشتافت،
و دلم باز ز نو شیون شیدایی شب را سر داد.
و دگر هیچ ندانستم من و نپرسیدم هم با که من یار شوم در این دنیا، به این دوران؟
برادر بر برادر تیغ سنان می کشد،
خسروان تا ترک جان لیلی خود جان لیلی خون کنند،
بره ها چون شیر مادر شد تمام پستان مادر می کنند،
بلبلی دیگر در بهار گل به باغ هستی تصنعی این مردمان آهنین حس و پوشالین عهد نمی خواند
و گل بی حیا گشته، ز تن بدریده چادر خویش و بوی خوش در رکاب گردباد هم می نهد
و من پشیمان از اینکه بیدارم هنوز با دلم هم ساز گشته و شیون شیدایی شب را سر می نهم.
ارومیه – 18/تیر/۷۵
+ به استاد ارجمندم جناب آقای مهندس سید رضا صفوی
و تو ای بیکران جاودانه که در قاب زمان نمی گنجی،
مسیح را به صلیب کشیدند
و تو مسیح مصلوب را کشیدی
ابراهیم را به آتش افکندند
وتو ابراهیم در آتش را سرودی
تو آن مضرابی از جنس حضور که بر تارهای تار زمان
آرام و گاه تند نواخته میشوی
و سمفونی عشق وجاودانگی را می سازی.
آنزمان که دل از تنگی قفس تنگ حیات به تنگ آمده،
خون میشود اشک،
سبد سبد نیلوفر و نسترن به باغ قلوب هدیه میکنی
و به نگاهی نگه خسته بصیرت می نمایی
بر لب قلم! سرمه می نشانی
و آنگاه حدیث عشق و آتش، سنگ وسینا را می نگاری
و آرام آرام، کودک بازیگوش احساس را با لالایی دلنواز حروف به خواب خوش رضایت می بری
و افکار خفته را بیدارمیکند جرس بی صدای فریادگر اندیشه ی تو
آری هنر آواز خاموش بیداران عالم است،
و هنر تجلی شعور از شقاوت ایام در دفتر خاطرات هستی است. بیرجند - پاییز ۷۳
+ سرنوشت
می روم شاید هم به سوی سرنوشت، زندگی را سه طلاقه نموده و باز هم می روم شاید هم به سوی سرنوشت،غمهای عالم را بار کشتی احساس کرده در دریای دلم بادبانهایش را انداخته و لنگرش رامی کشم به سوی ساحل سرنوشت شادی های زندگی را با مداد پاکن دوران دبیر ستانم که هنوزدارمش به کلی از صفحه حیاتم پاکش می کنم و به جایش مینویسم! شاید هم سرنوشت دو نخ سیگار وینستون برمیدارم، اول فیلترشان را می کنم بعد از وسط دو نیمشان می کنم و به اونا هم میگم این بود سرنوشت شان، و دفترچه خاطراتم را با خاطری آشفته آتش میزنم و خاکستر ش را به دوش باد می نهم تا در خاطر زمان بماند یاد خاطرات من خا طراتی که آخرین سطرش سرنوشت بود و ساعت بزرگ میدان ساعت دو ضربه می نوازد و ماژیک سیاهی را برداشته با آن صفحه سفید وایت برد یادداشتهای روزانه ام را برای همیشه همه اش را سیاه می کنم طوری که حتی نشه روش نوشت سرنوشت و آسمان پس از خسوف شبانه دیماه شهر را، با چیدن ستاره هایش و صور فلکی که می شناسم در کنار هم می نویسم سرنوشت و نی از جدایی ها حکایت یا شکایت میکند ؟ تمام نیستان های عالم را به آتش میکشانم وبا امتداد خط سیاه و پر پیچ و خم جاده می نویسم بینهایت سیاه است وبا خط آبی پرآب رودخانه می نویسم بینهایت آبی است که در میان کوهستان گم میشود و آبی رنگ و اما با دریای دلم آنجایی که با آسمان در می آمیزد را نشان داده و میگویم بی نهایت آبی است و فقط آبی حتی سبز هم نیست فقط آبی و با خودکار بیک آبی می نویسم سر نوشت چند قطره شراب در دل خودنویس خویش میریزم تا دیگر قلم حرمت مرا پاس ندارد و هر چه دلش می خواهد بنویسد. وای خدای من نوشت سرنوشت.و باز هم فکر کردن به او موجی است که بر ساحل جانم فرود می آید با صدف های پر از مروارید که با خودش آورده و ساعت میدان ساعت اینبار سه ضربه مینوازد محکم و پشت سر هم.امشب دو شب است که شام نخورده ام و یک صبحانه و یک نیم روز را نیز دروغ نمیگویم بسیار سایه دو لب شیرینی خورده ام.دیشب خیلی خندیدم و اشک ریختم دانه های درشت اشک وقتی از چشمهایم سرازیر می شدند به سرعت شتاب می گرفتند یک بار سمت راستی برنده بود بار دیگر سمت چپی پیروز اما برنده اصلی من بودم که هم اشک ریختم و هم خندیدم و اما امشب با اشکها و خنده های دیشبی قهر کرده ام میخواهم بروم. حتماً می روم به کجا؟ شاید هم سرزمین بی خویشتنی به سوی سرنوشت وبا چه کسی؟ مطمئنا هیچکس جز یاد او آه خدایا یعنی در دم آخر یادش را از من خواهی گرفت؟اول دم آخر بالا میآید و بعد یادش میرود یا اول یاد او میرود و بعد دیگر دم آخری نمی ماند که بالا بیاید.راستی مادرم همیشه از گلدانهای گلش چند جوانه در گلدان دیگری می کاشت و وقتی گل می خشکید با خنده می گفت عمرش را کرده بود اما اینبار هیچ نفهمید که شاه گل گلخانه اش به ناگاه بخشکید فوقش گریه میکند و اشک می ریزد.
خوب میخواست با بد بازی بکند هیچ بازی خوبی را بد نمیدانست و هیچ بازی بدی را خوب. خوب رفت بخوابد و بد میخواهد حال که خوب نیامده خوب نمونده لااقل خوب برود و ساعت میدان ساعت اینبار چهار بار مینوازد قبل از اینکه به چهار اضافه گردد من خواهم رفت وضو میگیرم و خیلی رکعت نماز می خوانم و یک دعا را و خیلی رکعت نماز دیگر و همان دعا را و شراب شیرینی شکر سایه لبی که خورده ام چنان مستم میکند که همه چیز را فراموش میکنم مگر اهورا مزدا را و زردشت پیام آور محبت و آتش و گرمای شراب شیرین لبت را و آتش و گرمای شراب شیرین لبش را و آتش و گرمای شراب شیرین لبم را و من تو او همه تو و تو همه من و من و تو و او باز هم تو اهورا مزدا دیندا، دیندا اهورا مزدا و شب دوم را پیش از آخرین پنج ضربه ساعت میدان ساعت به شب آخر پیوند خواهم داد و عقد شان را خوانده ام .
چشمانم سیاهی میروند و اندامم خسته شده اند میخواهم بخوابم.خواب خوشی که با یاد او شروع می شود و فقط شروع میشود و آیا ساعت میدان ساعت دیگر نخواهد نواخت ؟ 25/خسوف/80 تبریز
+ به دخترم شیرین با دستهای چون عروسکش
شیرین بابا، بابا فدایت
هرشب قبل ازآنکه ستارگان سر بر دامن خاک بسایند، اندکی پس از غروب خورشید باخلیج درد دل میکنم، ازغمها و شادیهایم میگویم و او آرام و متین گوش فرامیدهد، گهگاهی با امواج کف آلوده، که مهیب و با صلابت بر ساحل فرود می آیند پاسخم میدهد: اگر منو دوست داری از گرما، از شوری و تلخی آب، از امواج سنگین و حتی از غرق شدن مهراس. تن خسته خویش را به نوازش من بسپار و بنگر که چون چنگ زرین آفتاب گیسوی مشکین زمین راسحرگه شانه میکند.
شیرین بابا، بابا فدایت
بخند که پژواک صدای خنده ات تنها نیرویی است که سرپایم نگه داشته تا به تنهایی با تنهایی، گرمی هوا، سختی کار و تمامی ناملایمات بجنگم. یقین دان پیروز و سربلند در آغوشت میگیرم.
گفتن و گفتن و گفتن ازخدا و زیبایی تو و بازهم گفتن، شیرین است.
دیدن و دیدن و دیدن زیبایی تو و بازهم دیدن، خدایا شیرین است .
چه سخت است برخلاف جهت جریان آب شناکردن، چه سخت است درخلاف جهت باد دویدن، شیرین خلاف خواست دل زیستن، یعنی مردنی که برایت شیون نمیکنند و عزادار ش فقط خودت باشی.
زندگی یعنی عقد روح و جسم. به خدا طلاقش میدهم اگر روحم آرام نگیرد. امروز رفته بودم بازار کلی عروسک و لوازم آرایش نگاه کردم. لذت بردم خندیدم تازه لباس زنانه راهم پرسیدم.
تصمیم گرفتم به یاد بچگی هام که هر سال قلکی میگذاشتم و شب عید میشکوندمش و کلی خوشحال میشدم هر روز حرفها، دردودلها بوسه ها و سیلان خوشی که روح و جسمم را در می نوردد تو قلک دلم بریزم تا هر وقت خواستی بشکنی دل دیوانه ام را، همه و همه دامنت را بگیرند.
و همسر زیبایم نفر نفر نفر نفر نفر نفر نفر نفر تی تی ت....
دوست داشتن دیدن و حس کردن و فهمیدن است، ترا من دیده ام شاید نه آنگونه که هستی بلکه آنطور که میخواهـــــم، بدین خاطر است که هنوز حس نکرده و نفهمیده دوستت دارم، تصور اینکه هر لحظه بی توبه من چه سان میگذرد و هرآن با تو چند تصویر از تو می سازم شاید در باور توهم نگنجد، مدامFLASH BACK به گذشته، نگاه به آینده و مسرور از حال. با دیدن هر عروسک در نظرم مجسم میکنم همسر زیبایم را با دو شاید هم سه سال سن که عروسک را محکم در بغل فشرده لباس سرهم قرمز آتشی که فقط با دو تا بند روی شانه های کوچکش ایستاده، پوشیده چشمانش را نیمه باز گذاشته و زبانش را اندکی درآورده و به من اشاره میکند و نرم نرمک می دود. شاید هم تو، زیبایم را میبینم سنگین وبا وقار دست کودکی را گرفته و کودک عروسکی را با دست چپ بغل کرده در میان جمعی با چشمان زیبایش مرا جستجو میکند و پس از یافتنم لبخندی دلنشین نثارم میکند هر سه راضی و خشنود به خانه باز میگردیم.
هر روز بارها و بارها آرایشت میکنم و روبرویت مینشینم و ساعتها و ساعتها نگاهت میکنم حتی پلک هم نمیزنم تا وقتی که مداد رنگی خریدم و خواستم رنگین کمان رویت را بکشم در نمانم و همانگونه که هستی ترا نقاشی کنم زیبا برای من، زیبا همیشه، زیبا فقط تو و فقط تو زیبا.
دوست دارم پیراهن چینداری برایت بیاورم به اندازه تمامی گلبرگهای عالم چین داشته باشد و ترا درآن تماشا کنم. بهار من چند روز پیش فیلم کارتونی تارزان را دیدم حسی که به همسرش داشت ذاتی بود، آموختنی نبود و خوشبختی که همسرش در کنار او حس میکرد از وی نگرفته بود با او به آن رسیده بود خوشبختی دادنی یا گرفتنی نیست حس کردنی است و چه حس زیبایی! شاید از بستنی تمام شکلاتی و لواشک ترش ترش هم خوشمزه تر باشد. عسلویه - خرداد ۸۳
+ نامه ای برای خدا حافظی
آسمان و آتش و آب قلب من است حال من است چشم من است و تیک تاک ساعتی که امید میدهد هنوز هم هستم و نوید میدهد که پرواز هست بدون آسمان! بدون بال! بدون لانه و فقط با آتش!
کافیست ققنوس باشی و ساکن شهر افسانه ها.
کوچه ای بن بست به نام زندگی و پلاک رنگ و رو رفته ای به نام ع-ش-ق ها ها بخندید. به دوران کافی نت و تراموا چه کسی معنی واژه ی عشق را میفهمد؟ زمانی ساکنان حرم با شنیدن صدای نام عشق در ناقاره ها میدمیدند و بر دهل میزدند و اما اینک از عشق چه مانده است بجای؟ چه میدانم ؟ به من چه؟ مگر من دهخدایم که بگردم و واژه های مهجور از لابه لای اساس صندوقچه های قفل زده رنگ و رو رفته مادربزرگ ها بیابم.
غم غربت، درد بیکسی مگر مجالم میدهد که تفعل بزنم و به اقبالم باندیشم اندیشه مال آدمهایی است که ققنوس را نفهمیده اند و آتش را نچشید اند.
تفکر ترک خویشتن است و فرو رفتن به دریای خویش، امان از دریا، امان از دریای بدون قایق و فغان از قایق بدون سرنشین.
بی گمان گم گشتن هم عالمی دارد. به عالمی که ساکنانش هراسانند در پی خود. و بودنت را هست نمی انگارند، پس گم شو از دیده ی او که ترا دوست ندارد دیگر و دگر هیچ نمانی بهتر، در این باغ بی گل، در این دریای خالی از آبی و به زیر این آسمان بدون خورشید.
گم شو از آواز او که ترا بانگ برداد که نه دوستت داشتم و نه دیگر دوستت. مهم نیست ! پیاده میشود آن کولی ژولیده ی آلاچیق نشین ، ایستگاه آخر است و تهران، قطاری که بهای بلیتش آزادی توست ناصر به بهای هستیت میپنداشتی؟ نیست! شلغم کیلویی 400 تومان است، اشک تو سیری چند؟
که من از آن پیر مرد ماهیگیر شنیدم میگفت دریا کثیف است، نه کف آلوده!و نه قشنگ، شرزه ی شیر کجاست؟ تا من بچشم آنرا و بنوشم یک خمره شراب ارمنی و بانگ بر آرم که ایستگاه آخر است. به سفری که صفرش زمان بود و در دست تو نبود و END آن ، ها ها بخندید دست تو نیست.
چهچهه ی بلبل و جیرجیر جیرجیرک که هر دو به مهر یک COMPANY ممهوراست چه تفاوت دارند؟کرکسی دیدم عینک ریبون بر چشم داشت و به پلنگی میگفت کدی.
به ترن سبز بر نشستی ناصر؟دسر بعد از نهار تنفر است،نه تنقل نه!، تکرار میکنم تنفر هاها بخن د..نه نخند گریه کن، چرا گریه کنی؟ ایستگاه آخراست؟ تو که بهای بلیتش هستیت راداده ای سفری که صفرآن دست توبود؟ نه! و هدف؟ها هدف میدانم.
ایستگاه آخر است، کوچه بابا کرم را اینک ژیگولهای ابرو برداشته فتح کرده اند، در جیب هرکدام یک بسته آدامس ترک سیگاروچاقویی که دسته شکسته اش را رفتگر، سرصبح دیدم میرفت و زیر لب به زمین وزمان...
زخمه تار مرا سهراب برد و مرد. فردوسی را دیدم سر کوچه ی بن بست حیات جلو دربی با پلاکی ناخوانا شیر و خط میانداخت، به جهنم بروم بهتر از آن است که بر در باغ بهشت باشم و انگور نخورم، گندم نخورم. هوی هوی درویش، هوی هوی مطرب لولی وش غمگین با من از درد بگو شعر حافظ از برم، رستم شده امربر گروهبان لر پاسگاه ساریچمن، شاهنامه حکم اعدام دارد و توتیا از مخدرات است و اما عشق هرویین نیست LSD نیست، مطمئنم شکلات کاکائویی هم نیست، گندم بو داده چی؟ نمیدانم.
وامدار حرمت حریم سخنم، وامدار حریم حرمت قولم، پاسدار حریم و حرمت عشق چی،ah سر شام که از عشق و ... نمی گویند اشتهایم را کور نکن.
این جوخه ی اعدام، آن افسر میدان، منتظر دستور آتش بمانم یا بدرود، بدرود.و دلت آن ۲۴۷۰۵۰۰۰۰ برای که تپید؟ و برای چه تپید؟ قاضی دستور آتش را بده خلاصم کن تو خودت خوب میدانی که ضربان قلبم ز صد هم گذشته خلاصم کن ایستگاه آخر است، خودم خوب میدانم که عاشق نبودم، مجنون شدم. پرستش کردم، سجده بردم وسزایم مرگ است، وصیت! نه،هیچ ندارم که بگویم، چه بگویم؟ که دلم باز ترا میخواهد؟ بدرود، بدرود ای شقایق، یاسمن، یاس من ،نیلوفر من،آبی،سبز،یاسمنی، سفید، سفید و خوشبخت بدرود و دل طاقت دوریت را ن...
نه شمیله که م،شوره بیه که م، که سه که م، کابانه که م، که وه که م، کارمامزه که م، به هاره که م، باوانه که م، هه واره که م، خه وه که م، خوشیه که م، خه مه که م، گریانه که م، خاتونه که م، . ........................................................................................ (طناز من، بید مجنون، همه کسم،بانوی من، کبک من، آهوی من، بهار من، باغبانم، ییللا ق من، خواب من، خوشی من، غم من، گریه هایم، خاتون من.)
به کجا؟ به کی؟ ز خودم ؟ از تو شکایت ببرم؟ به خدا من دیوانه ترم از...از خودم که بجز من که ترا تاج سرش میداشت؟ که نگین انگشتر و مُهر کامرانیت می پنداشت؟ که ترا همچو یاس سفیدی در تمام باغچه خواب و بیدارش کاشت؟
هیچ ده زانی ده ردی دوریت آوریکه خرمانی ژین ده سو تی نی، جه رگی هه تاو هه ل ده قرچی نی، دلم له ریشه ده ردی نی، دینو ژینم لی ده ستینی کوا ده توانم به دل بلیم یا به زمان! ( هیچ می دونی درد فراقت آتشی است که خرمن دل را می سوزاند، جگر صوفی را برشته میکند، دلم را از ریشه به در آورده و دین و زندگی را از من می گیرد. کی میتوانم با دل یا زبان بگم ) به درود به درود.
و دلم از درد فراق چونان می نالد که سماور از سوختن سیستم اتوماتیکک. بگذار که بنالد، بگذار که نماند، بگذار که بماند و نیستیش را نظاره کند، ذره ذره آب شدن، دود شدن، محو شدن و به یک باره با مداد پاک کن خشم پاکش شدن. ایستگاه آخر است؟ چشم آقا بخدا خوابم برده بود و نمیدانستم که نباید بیش از ۶۸۶۲۵ ساعت در کوپه عشق بنشینم دسر نهار را خوردم تنفر بود دسر شام چی دارید؟ یک فنجان مرگ میخواهم، متشکرم تلخ میخورم، با شتیکت به سرته وه پی بلیم بوخوشم نازانم ده لیم چی. (بگذار درگوشی یک چیزی را بهت بگم خودم هم نمی فهمم چی دارم میگم)
اینک ای نسیم سحرگاهان که بر دلم وزیدن گرفته بودی بدرود، ای ابر ای مادر باران ورحمت خداوند بدرود، ای آفتاب هستی بخش ای خون! ای جاری در رگهای من بدرود و بدرود. بدان اگر نسیم بودی شاخه احساس من نیازمند نوازش تو بود، بود و بدرود، اگر باران بودی آه باران دشت تفتیده ی ترک خورده حیات من محتاج نم قطره تو بود، بود و بدرود، اگر آفتاب بودی و هستیم از تابش نگاه تو بود، بود و بدرود و اگردریا،آرامش من از آرام گرفتن تو در آغوشم بود، و بود و بدرود.
تو به رنگ سبز بودی ومن صفحه ای سفید، در من باغ خوشبختی کشیدی بدرود و بدرود، من با یاد و خاطره خوشبختی هم خوشم.
نغمه بانگ اذان می آید گاه سحر است و مناره های بلند مسجد به من میگویند ایستگاه آخراست وتو ای کولی ژولیده ی رنگین کمان ندیده، بهای بلیتش را هستی توست. خون رگ هایت را میدهی یادگار از او هنوزهم چاقویی دارم وبدرود و بدرود و بدرود.
بدرود که ایستگاه آخر است واتاق غم زده ی ماتم گرفته ام نیز نیک میداند، قوری پیرکس پراز چای از یکشنبه پرمانده وهمچنان پر خواهد ماند. در چوبی اتاق با اشاره به پنجره رو به حیات میگوید ایستگاه آخراست و بدرود. اشک تو زهر شد و به کام جانم ریخت ناله ات چون سوزن سربی در قلب پر دردم فرو رفت وغصه ات آتش به خرمن شادمانیهایم زد.
پروانه های مهاجر رنگین بال را، قوی غمگین دریاچه را، چادر صحرانشین و قایق بی سر نشین را بگو درد هجرت را برای من و دنیای بزرگ من شرح دهند. گل من امسال پیش از رسیدن بهار میخواستم با یک سبد یاسمن وحشی برای دیدن بهار عمرم به پیش تو آیم اما سرما و بهمن و زمهریر با هم می گویند ایستگاه آخر است و تو بهای بلیتش زندگیت راداده ای وسفری را که مبدإ ش دست تو نبود، مقصدش را چه میدانی؟ و تو بهای بلیتش همه هستیت را داده ای. میدانی در حراج خانه عشق جز نیستی سهمی برای تو نمانده است بجای. و او که در گوش تو میگفت دراین جهان که مال منی به جهان دیگر نیز فقط ترا میخواهم در گوش من درِ گوشی نه! در گوشی گفت که ایستگاه آخر است، پس بدرود و به درود و باز هم بدر.... تبریز
+ غریبانه
دوستان سلام
این نامه را اولین روزی که تصمیم گرفتم وبلاگی داشته باشم گذاشته بودم و خیلی هم دوستش دارم ولی از آنجایی که نه من کسی را می شناختم و نه کسی مرا فکر می کنم جز دو تا از دوستام اصلاْ کسی نخونده پس با اجازه اینجا دوباره میارمش در ضمن این دو تا دوستم هم جایی که فیلمهای تلویزیون را که هر هفته تکرا میشه اونم چند بار و می بینند اینم تکراری بخونند.
تکرار غریبانه شبهای تنهایی بی خویشتنی خویش را چگونه
به سپیده روشنی صبح پیوند بزنم؟ تو ای آشنای آرزوهای شیرین
من تو ای شیرین منظومه دیوان دیرین من ... هیچ میدانی چه سان
جا دویم کرده ای؟ هیچ میفهمی چگونه شاگرد مغرور و سر به هوای
کلاس را رام خود کردی؟
تو ای خوب ...ای رویا ... ای بهترین من.
بگذار در تمامی کوچه های شب مستان میکده تلوتلو کنان داستان
شیدایی مرا فریاد بکشند.
بگذار داستان من و عشق من لالایی مادران این دیار برای خواب
خوش دخترک -های معصوم سرزمین من باشد.
بگذار حدیث دوست داشتن مرا چله نشینان حرم و صوفیان تکایا
زمزمه کنند.
بگذار تابستان و بهار و زمستان و پاییز ...و باز هم زمستان ، برف و
زمهریر ، گل یخ ... وای کل یخ و باز هم برف از گرمی دستان من در
دست دوست من بگویند
... و بگذار که دوستت بدارم دوست من.
هنگامی که امیدوار روشنی چشمهایت را در پشت پرده های مه
گرفته انتظار ننشانم دادی.
زمانی که ماه شدی و بر چادر سیاه شب زندگی بی تویی من
هزاران گل ستاره با تو بودن نشاندی
و به تماشای ماه تابانم بردی ، مهتاب....
آندم که نگاهت را از من گرفتی ، مغرور و زیبا به مناظر کنار جاده که
با سرعت از مقابل شیشه اتوبوس میگذشت خیره شدی
... و بگذار که دوستت بدارم دوست من.
هنگامی که تابلوی زندگی آینده ام را میکشم ، سبز و گاهی
صورتی و یاسمنی و باز هم سبز
و تو را می کشم ، سفید به رنگ خوشبخت ...
...و خودم را کنار تو مینویسم
به هر شکلی که زیبایم ببینی
به هر رنگی که تو بخواهی
به رنگ خوشبخت
و من دوستت دارم تا همیشه و دوستت میدارم تا همیشه
به دوست و خواهر خوبم مژده - گ با شیطنت های دوست داشتنیش-سبز-خوشبخت و شاد باشی
تهران - فروردین ۸۵
+ شبی با آرزوها ادامه قصه ی غصه ی ما ۷
آرزوی بعد جوانی بود با کت شلوار اتو کشیده، کروات زرشکی پهن که راه راه سرمه ای داشت و سر و وضعی مرتب با وقار خاصی چرخی میان جمعیت زد و شروع به نقل قصه ی خویش نمود.
خالق من پسر یکی از میلیونرهای شمال شهربود. تمام دوران ابتدایی و راهنمایی هیچ کس با من رفیق نمی شد، لباسها و کفشهایم گران قیمت بودند و دفتر و کیف و کتابهایم قشنگ و تک. و بچه ها بخاطر حس حسادتی که همه دارند از آزار و اذیت من لحظه ای غفلت نمی کردند هر چند نه آنزمان و نه حالا هیچ کینه ای از آنان به دل ندارم، مشکل من یکی دو تا نبود، بازی های آنها را بلد نبودم و مادرم همیشه از شأن آنها و ما می گفت و پدرم به من می گفت با هم طراز خودت بگرد و هرگز نفهمیدند شأن من، یک بچه محصل و طرازم هم مطابق هم سن وسالهایم بود. جوانی کم سن و سال بودم که وارد دبیرستان شدم من حوصله مدرسه رفتن نداشتم برام معلم خصوصی می گرفتند هر چند با معلمها یا شطرنج می زدم یا جک می گفتیم خیلی هم کیف میداد، بابا جون افسردگی مرا دید و به حساب کمبود مادی گذاشت و به همین خاطر برای روز تولدم به من کلید یک اتومبیل بسیار زیبای خارجی داد هر چند من دلم میخواست مثل بقیه بچه ها رو آسفالت گل کوچک بزنم و شب با لباس پاره و پای زخمی و کله تاول زده برم خونه طوری که از خستگی شام نتونم بخورم و خوابم ببره نه اینکه بعد از شام و دیدن دو سی دی و در آخر خوردن آرام بخش و خواب آور بخوابم، کم کم بچه ها بزرگ شده بودند و مرا بخاطر قلب مهربان و ادب و احترامم دوست داشتند ولی دیر شده بود چون غم و غصه ی تنهایی و افسردگی تا مغز و استخوانم نفوذ کرده بود یک شب بارانی که فکر تنهایی مرا تا مرز جنون سرعت و بی خویشتنی برده بود با ماشین ناز کادوی بابا زیر یک تریلی رفتم و پدر و مادر و دوستان تازه یافته ام را در ماتمی ابدی باقی نهادم.
زنی میانسال که اظهار می کرد چهل و دو ساله است اما چین و چروک روی صورت و مو های تماماً سفیدش سن او را بسیار بیشتر می نمایاند با اندامی شکسته و پاهایی لرزان و چشمانی کم سو از گوشه اتاق برخاست و به سمت بابا آدم رئیس سنی جلسه رفت و با صدایی غمگین شروع کرد به بیان بیو گرافی خالق خود، جوانی هفده ساله بودم که به زور مرا به عقد پسر عمویم درآوردند دو سال تمام گریه و زاری کردم کسی به درد من گوش نداد تا آخر کار به آقا داماد گفتم که اگر دست از سرم بر ندارد و رهایم نکند خودم را خواهم کشت پسر عمویم با اینکه بسیار مرا دوست داشت و چون مرا بسیار دوست می داشت قبول کرد و طلاقم داد پس از چندی در حالی که رهایی و پرواز را با جان و دل احساس میکردم با پسری که دانشجوی حقوق بود نامزد شدیم ولی بابا مخالف بود و سرانجام با حالت قهر و دعوا و به شرط اینکه دیگر پا تو خانه پدر نگذارم به خانه بخت رفتم روزهای اول با خوشی و شادمانی سپری میشد و من در آسمانها و بر روی توده های ابر خیال انگیز سیر می کردم تا اینکه همسرم فعالیت سیاسیش را شروع کرد، هر چه زمان بیشتر میگذشت بر مشکلات ما افزوده تر می شد، صاحب دو پسر و یک دختر شده بودم ، همسرم کارش را از دست داده بود و پس از چندی به زندان افتاد از این پس همه عمر و زندگیم به آرزو و انتظار گذشت، آرزوی آینده ای بهتر و انتظار بازگشت همسر و بزرگتر شدن فرزندانم.
آینده ام بهتر نشد چون هر روز زندگی سخت و سخت تر میشد و همسرم هم به خانه برنگشت و پس از چندین سال در گورستان متروکه ای سنگ قبری نشانم دادند و همان شد محرم اسرار و همدم درد ودلهای من ولی فرزندانم بزرگ شده و اینک امید زندگانیم به گاه پیری گشته اند.
آن آرزوی رنج کشیده ی جفا دیده هم نشست، چندین و چند آرزوی دیگر هم آمدند و از زندگی جهانی خالق خویش، از خوشیها و شادیها و از غمها و رنجها گفتند و در آخر نشستند، دوباره نوبت به خودم رسید در حالی که زندگی خالق آرزوها سخت مرا افسرده ساخته بود به دوستان حاضر گفتم: جمعیت برادران و خواهران شما خیلی بیشتر از ساکنین زمین است زیرا آدمها پس از چند سال حیات راه ممات در پیش می گیرند و می میرند ولی آرزوها پس از مرگ خالق خویش تازه جاودانه می گردند، و این یک سوی قضیه است و چنانچه خود می دانید به ازای هر انسان دهها ، صدها و هزاران آرزو داریم، بیچاره آدمها تماماً در آرزو زندگی می کنند و هیچ کدام به سهمی که از زندگی برده اند راضی نیستند، یکی آرزوی صورتی زیبا دارد و دیگری آرزوی زیباترین صورت، یکی می خواهد مریض نشود آن یکی آرزو دارد عمری جاودان بیابد، کسی میخواهد به عشقش برسد و کس دیگر چون نرسیده می خواهد معشوقش بمیرد،من میخواهم آسمان آبی باشد با آفتاب تابان و شما میخواهید بارانی باشد یعنی کسی نیست به داشته هایش راضی باشد و به هست هایش قانع و در پی آرزوهای بیشتر اوقات دست نیافتنی نباشد پس شما عزیزان هم دنیا و آخرت را به خالق خالقان خود آنکه هستی و نیستی جلوه ای از تبلور مهرش است وا گذارید که او عالم ترین است.
خیلی وقتها با خودم فکر میکردم که چه خوب بود همه آدمها از خوشی و ناخوشی، غم و شادی، هست و نیست، علم و ثروت و در کل سیاه و سفید به یک اندازه برخوردار بودند و به یک مقدار سهیم بودند اما حال با دیدن شما عزیزان دریافتم که اگر قرابود چنین اصلی عملی شود دیگر شماها متولد نمی شدید و این همه تنوع نه در وجود شما و نه در زندگی آن جهانیها بوجود نمی آمد و در کل اگر قرار بود همه مثل هم باشند لزومی نداشت که تعدد انسانها را داشته باشیم و یک انسان قادر بود تمامی اعمال و افکار و آرزوهای تکراری انسانها را انجام دهد، پس شیرینی حیات به همین تعدد انسانها و تنوع زندگی و آرزوهایشان است و اگر گل سرخ خوش رنگ است و خارشتر بد هیبت، زمستان سرد است و تابستان گرم ، اگر آب عطش را فرو می نشاند و آتش سوزنده است و زن مهربان و مرد قوی و..... همه وهمه از زیباییهای خلقت است
19/1/75 بوکان

نظرات ()